دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
به گلگشت بهار این خاطر ناشاد نگشایدز گل بی روی تو جز ناله و فریاد نگشاید
ماه من تا کمر از موی میان نگشایدبیدلان را گره از رشته جان نگشاید
بر من از خوی تو هر چند که بی داد رودچون رخ خوب تو بینم همه از یاد رود
نشکسته دلی ز هجر کی از دیده خون روداز شیشه تا درست بود باده چون رود
آنچه از آتش غم با دل غمناک رودگر برآرم دم ازان دود بر افلاک رود
در چمن یارم چو با آن لطف و بالا میرودسرو را پای و صنوبر را دل از جا میرود
بر رخ زردم نه اشک است این که گلگون میرودشد دلم ریش از غمت وز ریش دل خون میرود
آن ترک شوخ بین که چه مستانه میرودشهری اسیر کرده سوی خانه میرود
دوستان بازم عجب کاری فتاددل به دام عشق خونخواری فتاد
گر کار دل عاشق با کافر چین افتدبه زانکه به بدخویی بی رحم چنین افتد
اگر هر شب نه در بستر نم از چشم ترم افتدز چاک سینه چون آتش جهد در بسترم افتد
چشمم از گریه چو در ورطه خون میافتدراز پنهان دل از پرده برون میافتد
تو را هرگز گذر بر جانب گلشن نمیافتدکه از شوق تو گل را چاک در دامن نمیافتد
روی تو آفتاب را ماندلعل تو شهد ناب را ماند
اگر ناز و فریب چشم شوخت این چنین ماندعجب گر هیچ کس را در جهان دل بلکه دین ماند
شد خیال آن خط از دل وان رخ مهوش بمانددود زود از خانه بیرون رفت لیک آتش بماند
یار رفت از چشم و در دل خارخار او بماندبر جگر صد داغ حسرت یادگار او بماند
مرا ز مایه سودا امید سود نماندکه یار با من شیدا چنان که بود نماند
گرچه پیش تو مرا هیچ ره و روی نماندروی من جز پی اقبال تو هر سوی نماند
خاطر خوبان به صید اهل دل مایل نماندیا دل بی حاصل ما عشق را قابل نماند
کسی کو شب به بالین من بیمار میگردددلش از نالههای زار من افگار میگردد
نمی خواهم که با من هیچ یاری همنشین گرددکه می ترسم دلش ز اندوه من اندوهگین گردد
رسید قاصد و درجی ز مشک ناب آوردچه جای درج که درجی در خوشاب آورد
سحر نسیم صبامژده حبیب آوردنوید مقدم گل سوی عندلیب آورد