دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
مهی که حسن خطش بر بتان شکست آورددل مرا به دو انگشت خط به دست آورد
یاد آن مطرب که ما را هر چه بود از یاد بردبادی اندر نی دمید اندیشه ها را باد برد
آهوی چشم تو دل شیران دین بردآهو که دید کو دل شیران چنین برد
کو صبا تا ره به سرو خوش خرام من بردگه سلام او رساند گه پیام من برد
نه پیکی که از ما پیامش بردنه بادی که روزی سلامش برد
یار جستم که غم از خاطر غمگین ببردنه که جان کاهد و دل خون کند و دین ببرد
لبم از خاک پات می گویدتشنه ز آب حیات می گوید
دل قدت را بلاست میگویدکج نگویم که راست میگوید
با تو آن کس که ز هر جا سخنی می گویدحیفم آید که حدیث چو منی می گوید
با تو آنان که حدیث چو منی می گویندپیش جان قصه فرسوده تنی می گویند
لبم از شعله شوق آبله پر خون زدبهر پابوس تو جان خیمه ز تن بیرون زد
آن کج کله چو کاکل گلبوی شانه زداز رشک شانه آتشم از دل زبانه زد
یار کز ساعد آستین بر زدبهر تاراج عقل و دین برزد
تو را چو مشک تر از برگ یاسمین خیزدچه فتنه کز پی تاراج عقل و دین خیزد
چو مست من ز خمار شبانه برخیزدهزار فتنه و شور از زمانه برخیزد
جان بخشد از لب کشته را وانگه به خون فرمان دهدخون خواری آن شوخ بین کز بهر کشتن جان دهد
می رسد باد صبا وز یار یادم می دهدزان خرامان سرو خوش رفتار یادم می دهد
گفتم از تو بر دلم هر دم کم از صد غم مبادزیر لب خندید و گفتا بیش باد و کم مباد
جز سر کویش من آواره را مسکن مبادبلبل بی خان و مان را جای جز گلشن مباد
هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذردواجب آنست که اول قدم از سر گذرد
صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذردصبح و شام کسی از عشق چنین کم گذرد
چون سوار آن خسرو خوبان به راهی بگذردبا وی از جانهای مشتاقان سپاهی بگذرد
تا تو را شکلی بدینسان ساختندبهر مردم آفت جان ساختند
حقه لعل تو از جوهر جان ساختهاندکام هر خسته در آن حقه نهان ساختهاند