دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
چه خجسته صبحدمی کزان گل نورسم خبری رسدز شمیم جعد معنبرش به مشام جان اثری رسد
خاست هر سو فتنه گویی فتنه جوی من رسیدبر سمند ناز ترک تندخوی من رسید
قدسیان کین پرده های سبز گردون بسته اندمهد عیش عاشقان زین پرده بیرون بسته اند
وقت آن شد کز فلک زرین حمایل بگسلندرشته پیوند مهر از مهره گل بگسلند
بس که چشمان تو خون اهل عالم ریختندپشته پشته کشته در کوی تو بر هم ریختند
آن کیست که شهری همه دیوانه اویندمفتون شده نرگس مستانه اویند
بساط زرکش شاهی چه نقش ما داردتن برهنه ما نقش بوریا دارد
به وقت گل چو بی تو آرزوی گلشنم گیردنرفته یک قدم خاری ز هر سو دامنم گیرد
کسی کش نیست طاقت کز قبا پیراهنت بیندکجا تاب آورد کز پیرهن نازک تنت بیند
وقت گل زان گونه کز گل سبزه تر میدمدکشته آن غمزه را از خاک نشتر میدمد
اشکم از دیده چو بی آن رخ گلگون بچکدلاله ها بردمد از خاک وز آن خون بچکد
ای آرزوی جان دهن از گفت و گو مبندبر عاشقان خسته در آرزو مبند
عاشق به سینه بهر تو پیکان فرو خوردمانند ریگ تشنه که باران فرو خورد
این همه خون از لب لعل تو دل چون می خوردانگبین نتوان چنین خوردن که او خون می خورد
چو نی از ناله بیشم قصه هجران فرو ریزددلم گردد ز غم خون خونم از مژگان فرو ریزد
هر شب ز غمت بس که دلم زار بنالداز ناله زارم در و دیوار بنالد
سرو من در سایهٔ سنبل سمن میپروردسبزهٔ تر در کنار نسترن میپرورد
عید است و چون گل هر کسی خندان به روی یار خودما و دلی چون غنچه خون بی سَرو گل رخسار خود
خیز ساقی کز فروغ صبح شد خاور سفیدزاغ شب را ساخت گردون چون حواصل پر سفید
ماه نو بر شکل جام آمد نماز شام عیدیعنی از جام طرب خالی مباش ایام عید
شبم چون دل ز تاب تب بسوزدز آهم بر فلک کوکب بسوزد
چون به شرح غم تو خامه نهم بر کاغذگردد از اشک من و خانه به هم تر کاغذ
هیچ نقلم به دهان چون دهنت نیست لذیذمیوه ای پیش لبم چون ذقنت نیست لذیذ
حلقه زر تا به گوشت جای کرد ای سیمبرقامتم چون حلقه شد زین رشک و رخسارم چو زر