دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
لله الحمد که بعد از سفر دور و درازمی کنم بار دگر دیده به دیدار تو باز
خرامان بگذر ای سرو سرافرازچو سایه سرو را از پا درانداز
از خزان برگ رزان ریزان شد ای گل چهره خیزیاد کن از برگ ریز عمر و می در جام ریز
خطت فتنه ست و لبها فتنه انگیزدلم زان فتنه خون و دیده خونریز
تیر مژه تنها به دل تنگ مینداززین بیش میان دل و جان جنگ مینداز
دلا ز قید حریفان بیخرد بگریزتو مرغ زیرکی از دام دیو و دد بگریز
زهی مهر از رخت شرمنده مه نیزز خیل عشق تو سلطان سپه نیز
پیر شدیم و به دل داغ جوانان هنوزماند تن از کار و جان طالب جانان هنوز
رفتی و من ملازم این منزلم هنوزز آب مژه به کوی تو پا در گلم هنوز
آمد بهار و گلرخ من در سفر هنوزخندید باغ و چشم من از گریه تر هنوز
دیده جز خاک درت خواب نبیند هرگزتشنه در واقعه جز آب نبیند هرگز
یاد بادت که ز من یاد نکردی هرگزدل ناشاد مرا شاد نکردی هرگز
رفت عقل و صبر و هوش ای دل مکن از ناله بسکاروان چون شد روان شرط است فریاد جرس
عید شد هر کس ز یاری عیدیی دارد هوسعید ما و عیدی ما دیدن روی تو بس
آن دو رخ را جامع آیات زیبایی شناسخوبرویان کرده زانجا آیت حسن اقتباس
درین ره خضر همت همرهم بسحریم نیستی منزلگهم بس
گر روی به مردم ننمایی چه کند کسور چشم ترحم نگشایی چه کند کس
ای باد صبح آن گل سیراب را بپرسوان ماه شب فروز جهانتاب را بپرس
جام لعلش نگر از باده گلرنگ مپرسناله من شنو از زمزمه چنگ مپرس
قلاش وش دیدم بتی ای وقت آن قلاش خوشکو باخت نقد دین و دل در عشق آن قلاش وش
تنها ز کجا می رسی ای سرو قباپوشدردا که تو می آیی و من می روم از هوش
فغان ز ابلهی این خزان بی دم و گوشکه جمله شیخ تراش آمدند و شیخ فروش
نهادی لعل رخشان بر بناگوشسهیل و ماه را کردی هم آغوش
آن قبای نیلگون بینید در سیمین برشهمچو شاخ گل که باشد خلعت از نیلوفرش