دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرشهست ماهی که نیاورد به من کس خبرش
گردش جام که زد صنع ازل پرگارشسرنپیچد ز خط این دایره زنگارش
من بی دل چو خواهم داد جان نادیده دیدارشمدد کن ای اجل تا زار میرم زیر دیوارش
کسی کافتد نظر بر شکل آن سرو قباپوششز سینه صبر و از دل طاقت و از جان رود هوشش
آن لاله رخ که باشد از داغ ما فراغشاز دیده رفت لیکن بر سینه ماند داغش
دلم که شوق لبت داد شربت اجلشبه مهر خط تو شد مهرنامه عملش
خرامان می رود آن شوخ و صد بیدل ز دنبالشبه خون غلطان ز ناوکهای چشم مست قتالش
شیخ خودبین که به اسلام برآمد نامشنیست جز زرق و ریا قاعده اسلامش
سپیده دم که شد از خانه عزم حمامشهزار دلشده شد خاک ره به هر گامش
رخت کز خط مشکین شد مزین صفحه سیمشهمانا در جفاکاری نوشتی لوح تعلیمش
آرزو دارم که گردم خاک راه توسنشلیک می ترسم ز من گردی رسد بر دامنش
شوخی که تاجداران بوسند خاک راهشسوی چو من گدایی مشکل فتد نگاهش
سر من کاش بودی خاک راهشمگر گشتی لگدکوب سپاهش
نامه کز خوبان رسد تعویذ جان میخوانمشوز همه غمهای دل خط امان میخوانمش
رو چو نهد به ملک دل عشق توشاه سازمشبر سر عقل صبر و دین میر سپاه سازمش
دل من که بس مبتلا بینمشازان شوخ در صد بلا بینمش
تا کی کشم به صومعه حرمان ز بخت خویشخرم کسی که برد به میخانه رخت خویش
مدار آینه را در صفا برابر خویشبه دست شانه مده طره معنبر خویش
هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویشتا طفیل دیگران بنماییم دیدار خویش
زان میان گم کرده ام سررشته تدبیر خویشکاش مویی بخشیم از زلف چون زنجیر خویش
من و خیال تو شبها و کنج خانه خویشسرود بیخودی و آه عاشقانه خویش
چند فروزم چراغ از علم آه خویشبزم مرا ده فروغ از رخ چون ماه خویش
کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویشای ناخدای ترس بترس از خدای خویش
چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویشکاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش