دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
زهی اشک من و لعل تو یکرنگز تو اندوه من با کوه همسنگ
من که مهر عارضت می ورزم از صبح ازلنگسلم از زلف تو پیوند تا شام اجل
قتل من خواهد ز یکسو غم ز دیگر سو اجلپیشدستی کن که نبود دست پیشین را بدل
لعل جانبخش تو لا یبخل فیما یسالچشم خون ریز تو لایسال عما یفعل
دل به زمین بوس درت شد مثلوفقه الله لخیر العمل
برون آی از نقاب غنچه ای گلکه از شوق جمالت سوخت بلبل
حق آفتاب و جهان همچو سایه است ای دلاما رایت الی الرب کیف مد الظل
زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دلالمرء لایزال عدوا لما جهل
مسلمانان چه سازم چاره با آن شوخ سنگین دلکه هم کام از لبش صعب است و هم صبر از رخش مشکل
آمدی سوی من و ز اشک خودم مانده خجلکه به ره پای تو چون سرو شد آلوده به گل
شتربانا مبند امروز محملمرا باری چنین مپسند بر دل
کل ما فی الکون وهم او خیالاو عکوس فی مرایا او ظلال
هودج کیست بر این ناقه زرین خلخالکش فتاده ست دو صد قافله جان در دنبال
سروی ست قامت تو ز بستان اعتدالسر تا قدم لطیف تر از پیکر خیال
ای به وصف لب شیرین سخنت ناطقه لالفهم سر دهنت پیش خرد امر محال
چشم تو صاد است و سر زلف دالبا خود ازان هر دو مرا صد خیال
می رسی خندان و می گویی به پایم چشم مالچشم می مالم مباد این خواب باشد یا خیال
ساقیا زین هنر و فضل ملولیم ملولساغری ده که بشوییم ز دل نقش فضول
گرچه گشتم به تیغ هجر قتیللیس قلبی الی سواک یمیل
دوستان چند کنم ناله ز بیماری دلکس گرفتار مبادا به گرفتاری دل
دیدم تو را و رفت ز دست اختیار دلآری ز دست دیده خراب است کار دل
آن ماهرو که چشم من است و چراغ دلدردا که سوختم ز فراقش به داغ دل
چه گویم کز غمت چون می طپد دلچو صید غرقه در خون می طپد دل
زد ز غنچه بار دیگر خیمه بر گلزار گلداد مستان را به عشرتگاه بستان بار گل