دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
دوشم آورد از چمن باد صبا پیغام گلگفت منشین بی قدح چون لاله در ایام گل
می خرامد سوی بستان شاهد رعنای گلمی رود آب روان تا سر نهد در پای گل
سلام من الله فی کل حالعلی کامل فاق اهل الکمال
من بنده حقیر و تو سلطان محتشمگر در غم تو زار بمیرم تو را چه غم
خواهم از تیغت پس از قتل استخوان خود قلمتا کنم شرح غمت بر لوح خاک خود رقم
با غم و درد تو کنم دمبدمشکر که بالشکر تدوم النعم
ای ز روی تو ماه چارده کمقیمت یوسف از تو هفده درم
زهی رسیده تو را هر دم از خدای پیامعلیک الف صلوة و الف الف سلام
ساری ست سر عشق در اعیان علی الدوامکالبدر فی الدجیة والشمس فی الغمام
ز لعلش کام جستم داد دشنامبحمدالله که باری یافتم کام
مایل به قامت تو بود طبع مستقیممجبول بر محبت تو فطرت سلیم
خبر مقدم عیسی نفسی داد نسیمکه توان کرد به خاک قدمش جان تسلیم
گر دهد بوی صحبت تو نسیمنکنم یاد خلد و ذکر نعیم
ای دل ز دست برده به مشکین خط خودمیکبار یاد کن به دو انگشت کاغذم
امروز ز شوقت همه سوز و همه دردمنادیده رخت زین سر کو بازنگردم
معاذالله ازان شبها که بود از حد برون دردمتو با اغیار می خوردی می و من خون همی خوردم
تند می راندی و می سوخت سراپای وجودمکه به زیر سم اسب تو چرا خاک نبودم
نادیده رخت عمری سودای تو ورزیدمفارغ ز تو چون باشم اکنون که رخت دیدم
نیایم سوی تو هر چند سوزد شوق دیدارمکه با اغیار همدم دیدنت طاقت نمی آرم
چون خاک شوم گر گذری سوی مزارمبوی جگر سوخته یابی ز غبارم
چو آنم دسترس نبود که روزی دامنش گیرمروم باری به حسرت زیر بار توسنش میرم
نوید آمدنت می دهند هر روزمتو فارغی و من از انتظار می سوزم
نه صبر آنکه از خاک سر آن کوی برخیزمنه روی آنکه بنشینم سگش را آبرو ریزم
این چنین کز دیده و دل غرق آب و آتشمرخت هستی را ز موج غم به ساحل چون کشم