دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
من غایبانه عاشق آن روی مهوشمبی منت نظر به خیالی ازو خوشم
به ناخن سینه خود می خراشمز دل جز حرف عشقت می تراشم
شدم دیوانه وان طفل پری پیکر نزد سنگمکنون زین غصه چون دیوانگان با خویش در جنگم
سینه شکافم هر سحر کاید صبا زان منزلمباشد خورد زین رهگذر یک لحظه بادی بر دلم
بنمای ساعد ز آستین آن دم که خواهی بسملمچون خواهیم خون ریختن باری به دست آور دلم
زار می نالم و کس نیست که گوید حالمپیش آن ماه که از دوری او می نالم
این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منمحاش لله که بود بی تو سر زیستنم
ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنمیا رسیدی به سر کوی بت سیمتنم
زهی به وعده وصل تو تازه جان و جهانمبیا که بی تو ز درد و غم فراق به جانم
می رسد عید و کشته آنمکه کند غمزه تو قربانم
گل شد حریم کویت از اشک لاله گونمباشد هنوز تشنه خاک درت به خونم
ای بی تو چو غنچه خون درونمبنگر به سرشک لاله گونم
ندارم وقت گل طاقت که بی تو روی گل بینمهمه دامان گل چینند و من دامان ز گل چینم
تو شاه مسند حسنی و من گدای کمینممرا سعادت آن از کجا که با تو نشینم
خوش آنکه تو شب خواب کنی من بنشینمتا روز چراغی بنهم روی تو بینم
چو نتوانم که با آن مه نشینمبه چشم حسرتش از دور بینم
نفس از درون و دیو ز بیرون زند رهماز مکر این دو رهزن پرحیله چون رهم
بیا که وصل تو را از خدای می خواهمبیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم
من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایمولی هرگز نمی بینم تو را چندان که می آیم
هستم ز جان غلامت اما گریز پایمصد بارم ار فروشی بگریزم و بیایم
من آن نیم که زبان را به هرزه آلایمبه مدح و ذم خسان نوک خامه فرسایم
شب تا به سحر گرد سر کوی تو پویمبا آن در و دیوار غم و درد تو گویم
عشق به کشور وفا داد نوید شاهیمنوبت شاهیم بود ناله صبحگاهیم
بر سر کوی مغان بس بود این مرتبهامکه نهادند لقب دردکش مصطبهام