دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
نیستم چون یار ترکیگو ولی تا زندهامچشم ترک و لعل ترکیگوی او را بندهام
مانده ام از یار دور و زنده امزین گنه تا زنده ام شرمنده ام
چشم منی و خانه تو چشم خانهامحقالقدوم تو گهر دانه دانهام
منزل نکرده دل هنوز اندر حریم سینه امعشق تو در دل داشت جا من عاشق دیرینه ام
ما به رنجوری و مهجوری و دوری ساختیمبزم وصل دوست را با دیگران پرداختیم
ما به یادت نشسته خاموشیمکرده از خویشتن فراموشیم
به مسجدی که خم ابروی تو را نگریمنماز را بگذاریم و سجده تو بریم
ز آرزوی تو سرگشته در بیابانیمبه جست و جوی تو در کوه و در شتابانیم
هر چند تو شاه و ما گداییمدامن مفشان که مبتلاییم
عمری ست دل به مهر و وفای تو بسته ایمپیوند با تو کرده و از خود گسسته ایم
در هر گذر که بی گه و گاهی نشسته امبهر رسیدن چو تو ماهی نشسته ام
تنگ دل مانده به فکر دهن تنگ توامسنگ بر سینه زنان از دل چون سنگ توام
چند روزی می برد بخت بد از کوی توامباز قلاب محبت می کشد سوی توام
به ناز برمشکن چون نیازمند توییمترحمی که اسیر خم کمند توییم
چنین کافتاده دور از جان خویشمچگونه زنده ام حیران خویشم
اگر چه پاره شد از غم هزار باره دلمگرفت خو به فراق تو پاره پاره دلم
هر دم ار تیرت فتادی بر دلمصد در رحمت گشادی بر دلم
ای دلم از تو غرق خون دیده اشکبار همبی تو ز اشک لاله گون چهره پر و کنار هم
خواهد تنم ز آتش دل سوخت خانه هماینک رسید دود به روزن زبانه هم
شکر خدا که شیخ نیم، شیخ زاده هموز منکران گول و مریدان ساده هم
جان داغ تو دارد جگر غرقه به خون همتاراج غمت شد دل و دین صبر و سکون هم
زهی رخسار و خطت آیت لطف و ستم با همامید و بیم عشقت مایه شادی و غم با هم
زهی قدت نهال گلشن چشممه رویت چراغ روشن چشم
عاشقم بیچاره ام درمانده امبی دل و بی دین ز دلبر مانده ام