دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
ز فرقت تو چه گویم چه ناتوان شدهامز قحط آب چمن چون شود چنان شدهام
هر جا که کنم خانه همخانه تو را یابمهرگز نروم جایی کانجا نه تو را یابم
بادی که گذارش به سر کوی تو یابمجان باد فدایش که ازو بوی تو یابم
نه نامه ای که در آنجا نشان نام تو یابمنه رقعه ای که در آن خط مشکفام تو یابم
خواهم که دمی در قدم آن پسر افتمرخ بر کف پایش نهم و بی خبر افتم
به کعبه رفتم و زانجا هوای کوی تو کردمجمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم
خیالی بود یارب دوش یا در خواب میدیدمکه رویش در نظر بر کف شراب ناب میدیدم
خاک آن در که چو کحل بصرش می دارمهر شب آغشته به خون جگرش می دارم
بسی سوزند ازان شمع دل افروزی که من دارمولی تاثر دیگر دارد این سوزی که من دارم
گرچه بر دل ز غم عشق تو باری دارملله الحمد که باری چو تو یاری دارم
خوشم که رو به ملاقات یار خود دارمامید مرهم جان فگار خود دارم
هر شبی کز ماه مهرافروز خود یاد آورماز فغان و ناله شهری را به فریاد آورم
هر شب دم گرم از دل غمناک برآرموز تف جگر دود ز افلاک برآرم
چو می دور ازان لعل میگون خورمحریفان می لعل و من خون خورم
دهی شراب که بر نغمه رباب خورمچو من خراب ربابم چرا شراب خورم
وقت آن شد که ره دیر مغان برگیرمسبحه از کف بنهم رطل گران برگیرم
من دلخسته هر دم بهر آن نازک بدن میرمگه از رنگ قبا گاهی ز بوی پیرهن میرم
گهر کز وصف آن لبهای شکرخند می ریزمنه گوهر بلکه شکر می فشانم قند می ریزم
من ای ساقی نه آنم کز می گلرنگ بگریزممی گلرنگ ده کز عقل پرنیرنگ بگریزم
نام آن ماه ندانم ز که نامش پرسمدر دلم ساخت مقام از که مقامش پرسم
بس که درد سر ز فریاد و فغان خود کشماز دهان چون ناله می خواهم زبان خود کشم
شبها که داغ فرقت آن ماه می کشمتا روز ناله می کنم و آه می کشم
ما نه آن قومیم کز بار کسی گردن کشیمور خسی در راه ما خاری نهد دامن کشیم
خیز تا رخت به سر منزل انصاف کشیمبا دل صاف به هم جام می صاف کشیم