دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
نیاساید کس از افغان من جایی که من باشمهمان بهتر که هم خود همنشین خویشتن باشم
چو نتوانم که بر خوان وصالت میهمان باشمسر خدمت نهاده چون سگان بر آستان باشم
در دور لبت بی می و پیمانه نباشموز شوق تو بی نعره مستانه نباشم
چو نتوانم که بر خاک کف پایش جبین مالمز دورش بینم و روی تظلم بر زمین مالم
ز زلف تو رگی با جان و دل پیوسته می بینمولی سررشته امید ازو بگسسته می بینم
من بی صبر و دل کان شکل زیباهر زمان بینمبلای جان شود هر دیدن و من همچنان بینم
چه حسن است این که گر هر دم رخت را صد نظر بینمهنوزم آرزو باشد که یک بار دگر بینم
بود آیا که من آن شکل همایون بینمآن رخ فرخ و آن قامت موزون بینم
به راه توسنش صد نازنین را خاک می بینمسر چندین عزیزش بسته بر فتراک می بینم
چون مرا دولت آن نیست که دیدار تو بینمبه سر کوی تو آیم در و دیوار تو بینم
ز عشقت سینه بی غم نبینمز شوقت دیده بی نم نبینم
بس که شبها دور ازان گل خاک بر سر میکنمهمچو سبزه صبحدم از خاک سر بر میکنم
روی تو غایب از نظر گل را تماشا چون کنمچون لاله داغم بر جگر گلگشت صحرا چون کنم
جدا ز لاله رخ خود بهار را چه کنمهزار داغ به دل لاله زار را چه کنم
غم رخم زرد می کند چه کنمنفسم سرد می کند چه کنم
کی بود یارب که رو در یثرب و بطحا کنمگه به مکه منزل و گه در مدینه جا کنم
هر زمان گویم که مهر او ز دل بیرون کنملیک با خود بس نمی آیم ندانم چون کنم
من که با یاد رخت آن آستان مسکن کنمکی به عمر خویشتن یاد گل و گلشن کنم
هر زمانت پیش چشم خود تخیل میکنمیک به یک اسرار حسنت را تامل میکنم
آرزوی دل خونین جگرانت خوانممردم دیده صاحبنظرانت خوانم
از عشق تبرا چه کنم چون نتوانمبا عقل تولا چه کنم چون نتوانم
تا با تو من دلشده یکجا ننشینمگر سر برود فی المثل از پا ننشینم
سوی صحرا نی پی عیش و تماشا می رومبی تو بر من شهر تنگ آمد به صحرا می روم
گر همیباشم به کنج خانه شیدا میشومور همیآیم میان خلق رسوا میشوم