دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
از هر که نامت ای بت غماز بشنومخواهم که بازگوید تا باز بشنوم
اگر به کوی تو یک شب سری به خشت نهمسرم مباد اگر پای در بهشت نهم
هر شب به پاسبان تو جان در میان نهمآنگه رخ نیاز بر آن آستان نهم
من کیم تا رو به آن رخساره زیبا نهمکاش بتوانم که دیده بر کف آن پا نهم
کی بود کی که ازین سوز درون باز رهمیا ازین درد و غم روز فزون باز رهم
هر دم ز تو بر سینه صد داغ جفا خواهمبا درد تو خو دارم حاشا که دوا خواهم
چو نبود روی جانان دیدهٔ روشن نمیخواهمچه جای دیده روشن که جان در تن نمیخواهم
هر صبح خروشی ز دل تنگ برآریمفریاد ز مرغان شبآهنگ برآریم
از چشم خوابناک تو بی خواب مانده ایموز جعد تابدار تو بیتاب مانده ایم
دمی نگذرد کز غمت خون نگریمز وصلت جدا مانده ام چون نگریم
به عارض تو ز ماه تمام چون گویمبه لعل تو ز می لاله فام چون گویم
بیا ای اشک تا بر روزگار خویشتن گریمچو شمع از محنت شبهای تار خویشتن گریم
زلف تو عمر ماست می گویماین سخن عمرهاست می گویم
جز آنکه مهر تو را جا به جان خود کردیمتو خود بگوی به جای تو ما چه بد کردیم
به دیده ای که ز راه تو خار و خس چینمدریغم آید اگر در گل و سمن بینم
کجا باشد چو تو شوخی کماندار و کمند افکنشکرگفتار و شیرین لب سمن رخسار و سیمین تن
همچو نقطه خال آن شیرین دهنزیر لب افتاده بالای ذقن
آن کان حسن بود و نبود از جهان نشانو الآن ان عرفت علی ما علیه کان
بیا ای ساقی مهوش بده جام می رخشانبه روی شاه ابوالقاسم معزالدوله بابرخان
تو در پرده نهان ای کعبه جانز شوقت عالمی رو در بیابان
بناز ای چشم شوخت فتنه خوبان ترکستاننه چشم است آن که دین غارت کن تازیک و ترک است آن
هر کس که بیند آن لعل خندانانگشت حیرت گیرد به دندان
چند ز آشوب می فتنه برانگیختنمست برون تاختن و خون کسان ریختن
چند از دگران وصف جمال تو شنیدنخوش آنکه میسر شودم روی تو دیدن