دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
ای شه تنگ قبایان مه زرین کمرانسرور کج کلهان خسرو شیرین پسران
بگشاد نقاب از رخ گل باد بهارانشد طرف چمن بزمگه باده گساران
شد وزان سوی رزان باد خزان باز وزانگشت زرد از غم بی برگی خود رنگ رزان
بودم آن روز درین میکده از دُردکشانکه نه از تاک نشان بود و نه از تاکنشان
ای خاک نعل توسن تو تاج سرکشاندیوانه جمال تو خیل پریوشان
نه زهد آید مرا مانع ز بزم عشرت اندیشانغم خود دور می دارم ز بزم عشرت ایشان
فزاید ز خط حسن نازک عذارانعلیکم بحسن الخط ای دوستداران
ای همه سیمبران سنگ تو بر سینه زنانتلخکام از لب میگون تو شیرین دهنان
حکایت کرد باد از گل، گل از پیراهن جانانکه نبود بوی جانان جز نصیب پاکدامانان
زهی ابرویت قبله پاک دینانبه ناز تو خوش خاطر نازنینان
موسم عید و بهار خرم و شاه جهانسایه ابر و کنار سبزه و آب روان
کنا شئون ذاتک فی وحدة البطونصرنا سواک حیث تقلبت فی الشئون
ای به رخت هر نفس مهر دل ما فزونوجهک «شمس الضحی » نحن له عابدون
دل چشمه چشمه شد ز خدنگ تو و کنونآید به راه دیده ز هر چشمه جوی خون
ز درد تا شده چشمت چو اشک ما گلگوننشسته اند ازین درد مردمان در خون
تبارک الله ازین شکل و شیوه موزونتو را رسد که بنازی به حسن روزافزون
ای با لب تو طوطی شیرین زبان زبونکردی عنان ز پنجه سیمینبران برون
صوفی چه فغان است که من این الی ایناین نکته عیان است من العلم الی العین
ای ز خورشید رخت تا ماه بعد المشرقیناهل بینش را تماشای جمالت فرض عین
بیا ای اهل دل را قرة العینکمان ابروانت قاب قوسین
ای ز لعلت کامجو روح الامینخط سبزت رحمة للعالمین
ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشینخواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین
مشو سنگین دلا مشغول چوگان باختن چندینیکی چوگان حوالت کن به من جانبازی من بین
کشیده بود مه از حسن سر به چرخ برینچو دید روی تو آمد ز آسمان به زمین