دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار منببین صد حرف غم در هر خط از لوح مزار من
ای ز عشقت صد بلا بر جان غم پرورد منکرده آشوب غمت تاراج خواب و خورد من
روزی که می سرشت فلک آب و خاک منمی سوخت ز آتش تو دل دردناک من
نوبهاران که دمد شاخ گلی از گل منغنچه هایش بود آغشته به خون دل من
زان خط کرام الکاتبین تا خواند حسب حال منننوشت جز سودای او در نامه اعمال من
با یار کوچ کرده که گوید پیام منوانجا به جز صبا که رساند سلام من
ای ز تو کوه کوه غم بر دل مبتلای مننیست مراد خاطرت جز غم و جز بلای من
ای خاک پای توسنت افزوده آب روی مندر عشقت از روز ازل با محنت و غم خوی من
نگار شوخ چشم تیز خشم تندخوی مننمی بیند به چشم مرحمت یک بار سوی من
کس وصالت چنین نخواست که منوز فراقت چنین نکاست که من
ای غمت شادکامی دل منوز غمت پر تمامی دل من
چه کمر بسته ای به کین با منکه خوشی با همه همین با من
صوفی متاع صومعه رهن شراب کنپیرانه سر تلافی عهد شباب کن
عاشقان را قوت جان از لعل شکرخند کنسرکشان را پای دل در زلف مشکین بند کن
پیاده سوی چمن سرو من گذار مکنبه سبزه و سمن آن پای را فگار مکن
ای دیده بشنو گفت من نظاره آن رو مکنمن خو به هجران کرده ام دیگر مرا بدخو مکن
با اسیران ای رقیب آغاز بدخویی مکنتلخ کردی عیش ما چندین ترشرویی مکن
بنمای رخ که مطلع صبح صفاست اینآیینه جمال نمای خداست این
بیمار غمت را نفس بازپس است اینپاس نفسش دار که آخر نفس است این
مهی از راه برآمد نه که افزون ز مه است اینسر من خاک ره او اگر آن کج کله است این
هر سو مرو جولان کنان چابک سوارا بیش ازیناز کف برون رفته عنان مپسند ما را بیش ازین
مردم شکارا کین مجو با دوستداران بیش ازینکافر سوارا سرمکش زین خاکساران بیش ازین
این منم یارب ز درد عاشقی زار این چنینکس مبادا در جهان هرگز گرفتار این چنین
الله الله کیست مست باده ناز این چنینکرده با خونین دلان بدمستی آغاز این چنین