دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
بیا جانا دل پر درد من بینسرشک گرم و آه سرد من بین
قبای ناز درپوش و نیاز پادشاهان بینکلاه دلبری کج نه شکست کج کلاهان بین
طره شبرنگ و جعد مشکسای خویش بیندر خم هر موی صد دل مبتلای خویش بین
جلوه آن شوخ و جولان سمند او ببینهر طرف آزاده ای سر در کمند او ببین
ای به رخسار چو مه چشم و چراغ دگرانسوختم چند شوی مرهم داغ دگران
من و فکر تو چه بینم به جمال دگرانهم خیال تو مرا به که وصال دگران
دل به جان درمانده وان جان جهان با دیگرانمن ز پا افتاده وان سرو روان با دیگران
هر بامداد کان مه راند سواره بیرونآید ز شهر خلقی بهر نظاره بیرون
مرو زین چشم تر ای اشک خونین دمبدم بیرونشدم رسوا منه دیگر ز فرمانم قدم بیرون
باز ترکش بسته آن ترک سوار آمد برونای فدایش جان که بر عزم شکار آمد برون
بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوانبر دل از وی غم و باریست که گفتن نتوان
یافتن پیش تو راهی نتوانسویت از دور نگاهی نتوان
ای فلک تا کی دل و جان خرابی سوختنذره ای را در فراق آفتابی سوختن
گرچه تنگ آمد دل از فکر محال انگیختنهم به وصف آن دهان خواهم خیال انگیختن
ز نعل مرکب تو بر زمین نشان دیدنخجسته تر که مه نو بر آسمان دیدن
مرا تا کی ز کشتن بیم کردنخوشا پیش تو جان تسلیم کردن
برون ران ای سوار شوخ و قلب صد سپه بشکنبرافکن برقع از رخسار و قدر مهر و مه بشکن
بیا وز لب لعل جامم بگرداندل از باده لعل فامم بگردان
شدم بهر تو خاک راه خوبانیکی زین سو خرام ای شاه خوبان
هر چند بینی عالمی صید کمند خویشتنچندین جفاکاری مکن با دردمند خویشتن
آمدم در دل اساس عشق محکم هم چنانبا غمت جان بلا فرسوده همدم هم چنان
چو نای بر دل من تنگ شد فضای جهانرسد به عرش نفیرم ز تنگنای جهان
پرده ز رخ برفکن جامه جان چاک کنطرفه کله برشکن تاج سران خاک کن
مگر وزید نسیمی ز سرو سیمبر منکه باز شعله برآورد آتش جگر من