دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
غمزه ات کز سعی چشم است این همه بیداد اودر فن عاشق کشی شاگرد توست استاد او
یارب از جانم ببر مهر مه رخسار اویا به هر یک چند روزی کن مرا دیدار او
حبذا پیر مغان کز فیض جام پاک اوخاک را باشد نصیب ای جان پاکان خاک او
مرغ جان کردی هوای دانه های خال اوگر نبستی رشته لاغر تن من بال او
آن سرو که شادند جهانی به غم اوهر سو که خرامد سر ما و قدم او
نامه سربسته آمد غنچه و مضمون اوحسب حال بلبل و شرح دل پر خون او
بریز ای هجر خونم چند سوزی جان من بی اومرا صد بار مردن به که یک دم زیستن بی او
می رود عمر گرانمایه و ما غافل ازووه که جز محنت و اندوه نشد حاصل ازو
چرخ اخضر کز دو چشم خاست موج خون در اوشیشه سبز است و اشکم باده گلگون در او
ای ز ابروانت متصل عشاق را محراب دوبا غمزه و چشم تو دل قربان یکی قصاب دو
دو نرگس تو که مستند و ناتوان هر دوشدند آفت عقل و بلای جان هر دو
ای اشک سرخ دمبدم از چشم تر مروهم رنگ لعل یار منی از نظر مرو
ای پیر گشته بهر جوانان ز ره مروموی سفید در پی زلف سیه مرو
خوی که تو را ز تاب می ریخته از جبین فروموج بلاست آمده بر سر عقل و دین فرو
ای جاودان به صورت اعیان برآمدهگاهی نموده ظاهر و گه مظهر آمده
گشاد از چهره مشکین برقع آن مهارانی فیه وجه الله جهره
به لطف قد ره دلها زد آن مهزهی لطف قد اعلی الله قدره
ای ز همه صورت خوب تو بهصورک الله علی صورته
سیب زنخدان تو را به ز بهیافت دلم متعه الله به
میوه باغ بهشت بلکه ازان نیز بهسیب زنخدان توست متعناالله به
ز هر طرف که درآمد گشاده رخ آن ماهمرا مشاهده شد سر ثم وجه الله
آب چشمم تا به ماهی رفت و آهم تا به ماههست بر درد دل من ماه تا ماهی گواه
اینک سوار می رسد آن ترک کج کلاهخلقی نهاده روی تظلم به خاک راه
آن دو رخ را که نبینیم مگر ماه به ماهبه جمال تو که هستیم به جان نیکو خواه