دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
همچو شمعم به زبان شعله زند آتش آهگر نه بگشایدم از سینه بر او تیغ تو راه
حلقه زلفش گشاد باد سحرگاهاشرق شمس الضحی بنور محیاه
رمید آن آهوی مشکین ز من آهنای عنی غزال کنت اهواه
دلم شبها کشد زان دام زلف آهبهذا نال زلفی دام زلفاه
ای بر سریر حسن جم آیین و کی شکوهاز سنگ جور و بار غمت پشت ما به کوه
منع سماع نغمه نی می کند فقیهبیچاره پی نبرد به سر نفخت فیه
حدیث جم و جام لاغ است و لابهخوش آن سر که با جام گوید قرابه
آن که بالای تو را افراختهبهر جان من بلایی ساخته
ای خطت نقشی ز نو انگیختهمشک تر پیرامن گل ریخته
رسید از ره آن شاه خوبان پیادهقبا چست کرده کله کج نهاده
منم ز مهر تو شبها به فکر ماه فتادهنشسته اشک فشان چشم بر ستاره نهاده
زهی رویت ز هر رویی نمودهبه جز روی تو خود رویی نبوده
آن شیخ چه دیده ست که در خانه خزیدهبا خویشتن آمیخته وز خلق بریده
مرا دلی ست به صد گونه درد پروردهکه رفت جان و جهانم وداع ناکرده
میفکن به روز دگر قتل بندهکه روز دگر را که مرده که زنده
ای گشته دلم هزار بارهاز تیغ غمت هزار پاره
آن شوخ رسید اینک و خلقی به نظارهچون نیست مرا طاقت نظّاره چه چاره
گوید نگار من چو ز هجران کنم گلهان تات ماشیا انا آتیک هروله
ساقی بیا که دارد اکنون به کف پیالهبر طرف باغ نرگس بر روی دشت لاله
گر بنالم ز دل خاره برآید نالهور بگریم ز گل تیره بروید لاله
خوشا می از کف آن ماه چارده سالهکه بهر نقل دهد بوسه ای ز دنباله
سلام الله ما ناحت حمامهلفقد الالف او جادت غمامه
قبول خاص طلب چند بهر خاطر عامهبه زرق و حیله کشی بار طیلسان و عمامه
تعالی الله زهی شاه یگانهزهی حسن و جمال جاودانه