دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
مغنی به آواز چنگ و چغانهچه خوش گفت وقت صبوح این ترانه
منم امروز و اشک دانه دانهکه رفت از چشمم آن در یگانه
شدم ز مدرسه و خانقاه بیگانهسر نیاز من و آستان میخانه
گهی بوسم به مستی پای خم گه دست پیمانهکنم دریوزه فیض از بزرگ و خرد میخانه
آیینه باش و عکس رخش بین در آینهمشنو خبر که نیست خبر چون معاینه
باری دگرم کش به جفا داغ به سینهتا مرهم پیشینه شود داغ پسینه
رسید یار طریق جفا رها کردهگره ز ابرو و برقع ز روی وا کرده
رسید ترک من از تاب می عرق کردهشکسته طرف کله جیب جامه شق کرده
منم چو صبح ز شوق تو جامه شق کردهز مهر عارض تو اشک چون شفق کرده
رخت که همچو گل از تاب می عرق کردههزار جامه جان را چو غنچه شق کرده
منم اکنون به سر کوی وفا خاک شدههر چه جز عشق تو ز آلایش آن پاک شده
یا رب این منشور اقبال از کجا واصل شدهکز وصولش کار مشتاقان به کام دل شده
تا بسته ای به طره عنبرفشان گرهعشاق را فتاده به رگهای جان گره
ای سر زلف تو گره بر گرهدر دل ما صد گره از هر گره
ای طره تو خم خم و گیسو گره گرهوز جعد پیچ پیچ تو هر مو گره گره
باز آی و مرهمی به دل ریش خسته نهچشمی بدین دو دیده در خون نشسته نه
بر برگ گل رقم ز خط عنبرین منهبر گرد ماه دایره از مشک چین منه
هر کس که نیست زنده به عشق تو مرده بهخود مرده پیش زنده دلان از فسرده به
ساقیا صاف می عیش به خودکامان دهدردی درد به خون جگر آشامان ده
ای غمت هر لحظه جان ناتوانی سوختهبرق عشقت خانه بی خانمانی سوخته
دل کان میان نازک با خود خیال بستهپیش تو مرغ جان را زان رشته بال بسته
ای به قصد ملک دل حسنت سپاه آراستهوز لوای فتح زلفت اوج ماه آراسته
کی بود جانم ز بند غم رهایی یافتهدیده از دیدار جانان روشنایی یافته
ای بی تو ز دیده خواب رفتهوز هر مژه خون ناب رفته