دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
کیست می آید قبا پوشیده دامن بر زدهشکل شهر آشوب او آتش به عالم درزده
برفت آن ماه و ما را در دل از وی صد هوس ماندهغم هجران او با جان شیرین هم نفس مانده
نشاید ای مه خورشید رخ تو را روزهکه نیست بر مه و خورشید هیچ جا روزه
خوش آن دو یار که دل صاف کرده چون شیشهبه هم خورند می لعل از آبگون شیشه
چشم نگشایی ز ناز آخر چه ناز است این همهبر رخ از ناز توام اشک نیاز است این همه
گشاد گنج جواهر به بوستان ژالهبه فرش سرو و سمن شد گهرفشان ژاله
اشکی که تو را بر گل رخسار دویدهباران بهار است که بر لاله چکیده
بی منت کس راست نشد زان قد و بالاجز کار من المنة لله تعالی
عشق جانان نهاد خوان بلاای جگرخوارگان صلاست صلا
ای تو را رخ فتنه و بالا بلادیده از تو فتنه بیند یا بلا
زان تازه خط سبز که بر لب فزودهایهوش و خرد به تازگی از ما ربودهای
بازم طفیل خیل سگان نام برده ایای من سگ تو گرچه به ناکام بردهای
حسن خویش از روی خوبان آشکارا کردهایپس به چشم عاشقان آن را تماشا کردهای
ای سرو راستین که کُلَهْ کج نهادهایدی تازه گل که پرده ز عارض گشادهای
ای کزان آرام جانها مانده تنها زنده ایزندگی باشد وبال جان تو تا زنده ای
ای که مرا به صد جفا سینه فگار کرده ایبا تو یک است عهد من گر تو هزار کرده ای
جانا چه شد که چنگ جفا ساز کرده ایناسازیی چو بخت من آغاز کرده ای
رخ برافروخته ای ماه منور شده ایقد برافراخته ای رشک صنوبر شده ای
الله الله چه نازنین شدهایآفت عقل و هوش و دین شدهای
شبها من و خیال تو و کنج خانهایبا خود ز گفتوگوی تو هردم فسانهای
ای تو را چون من به هر ویرانهای دیوانهایپیش ماه عارضت شمع فلک پروانهای
گفتمش با لعل جان بخش از مسیحا کم نییگفت دم درکش که تو شایسته این دم نیی
لذت عشق فرو رفت مرا در رگ و پیعشق می گویم و جان می دهم از لذت وی
ز شیخ چله نشین دور باش و چله ویکه هست چله وی سردتر ز چله دی