دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
کاش من بیدل از سگان تو بودیتا ز مقیمان آستان تو بودی
من آواره را گر دل به جای خویشتن بودیکجا زین گونه رسوا گشته هر انجمن بودی
شنیده ام که به گلچهره ای نظر داریز شوق لاله رخی داغ بر جگر داری
اگر چه در لب جانبخش انگبین داریز ناوک مژه صد نیش در کمین داری
ز شهر تن نکنی دل به ملک جان نرسیبر این جهان ننهی پا بر آن جهان نرسی
ای غمت آرزوی جان کسیدرد تو مایه درمان کسی
ای سرشک من ز لعلت با می گلگون یکیشد می گلگون مرا دور از لبت با خون یکی
ای دو چشمت در ستیز و کین یکیدل یکی تاراج کرده دین یکی
خیل بتان برون ز شمار است و شه یکیآری بود ستاره هزاران و مه یکی
بر سر آن کو سر من خاک بودی کاشکیپایمال آن بت چالاک بودی کاشکی
قسم به صفوت جام و صفای جوهر میکه نیست در سر ما جز هوای ساغر می
ای به بالا همانک می دانیتو گلی ما همانک می دانی
آسوده دلا حال دل زار چه دانیخوان خواری عشاق جگرخوار چه دانی
با همه سنگدلان ساغر گلرنگ زنیجرم ما چیست که بر ساغر ما سنگ زنی
گاهی ز هجر چشم مرا خون فشانی کنیگاهی به وصل خاطر من شادمانی کنی
تا کیم خاطر آسوده به غم رنجه کنیجان فرسوده ام از تیغ ستم رنجه کنی
هر دم به دیده دگری خانه می کنیهم خانگی به مردم بیگانه می کنی
جانا چه شد که پرسش یاران نمی کنیدرمان درد سینه فگاران نمی کنی
تا کی از خلق اسیر غم بیهوده شویاز همه رو به خدا آر که آسوده شوی
بازم ز دیده ای گل خندان چه می رویچاکم چو گل فکنده به دامان چه می روی
از مهر ما متاب رخ ای ترک ماهرویبنما ز روی مهر چو مه گاه گاه روی
اگر وصف مه می کنم مه توییوگر قصد ره مقصد ره تویی
نازنینا ز نیاز شبم آگاه توییواقف آه و دم سرد سحرگاه تویی
با چنین قامت و بالا که توییکیست سرو چمن آنجا که تویی