دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنیکه ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی
ای مرا از عشق تو در کار خود حیرانییدر بیابان تمنای تو سرگردانیی
خوش آنکه وارهاند ما را ز ما زمانیروشن ضمیر پیری یا خوبرو جوانی
وقت گل می و مطرب دولتیست تا دانیدولتی چنین دریاب ای به دولت ارزانی
تو شمع مجلس انسی و شاه عالم جانیبناز بر همه خوبان که نازنین جهانی
هر چند ز چشم ما نهانیغم نیست چو در میان جانی
ای فتنه چشم تو جهانیمی کن نظری به ناتوانی
به کوی می فروشان خرده بینیبر آن آزاده می کرد آفرینی
نی کیست همدمی شده از خویشتن تهیچون سالکان ز سیر مقاماتش آگهی
به فکرت خواستم کز سر وحدت یابم آگاهیخطاب آمد که از پیر مغان خواه آنچه می خواهی
ز چشمت چشم آن دارم که گاهیکند سوی گرفتاران نگاهی
هر نازنین که بینم جولان کنان به راهیآهی ز دل برآرم بر یاد کج کلاهی
ای که در پرده به بازار جهان می آییما تو بودیم ازین پیش و تو اکنون مایی
هر لحظه جمال خود نوع دگر آراییشور دگر انگیزی شوق دگر افزایی
عجب مطبوع و موزونی عجب زیبا و رعناییعجب شوخ دل آشوبی عجب ماه دل آرایی
دل برد ز من فتنه گری عشوه نماییزرین کمری کج کلهی تنگ قبایی
ای ز خاک قدمت چشم مرا بیناییچشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی
شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایینداشتم من بیدل جز این تمنایی
گر بدانی که چها می کشم از درد جداییبه خدا با همه بیرحمی خود رحم نمایی
از سبزه بر گل خط می فزاییدل می فریبی جان می ربایی
سینه ام را چاک کن وآنجا درآیخلوت خاص است در بگشا درآی
هر سر مو بر دل من گر زبانی داشتیاز غم عشق تو فریاد و فغانی داشتی
گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی!من عاشق توام تو بگو یار کیستی؟
در دل چاکم درون از چشم روشن آمدیخانه در باز و تو همچون مه ز روزن آمدی