دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
مرا بس بر سر میدان عشاق این سرافرازیکه روزی پیش چوگانت کنم چون گوی سربازی
زهی از خط سبزت تازه رسم فتنه انگیزیز تیغ غمزه ات نو دمبدم آیین خونریزی
الله الله چه شوخ دیده کسیکه به فریاد هیچ کس نرسی
ای که جز قتل محبان هنری نشناسیقم سریعا و خذالسیف فهذا رأسی
لی حبیب عربی مدنی قرشیکه بود درد و غمش مایه شادی و خوشی
با هر که غیر ماست چو شیر و شکر خوشیبا ما چه موجب است که چون آب و آتشی
گهی در دل گهی در دیده باشیدلم را خون کنی وز دیده پاشی
باشد از شوب ریا مشرب رندان صافیعیب ایشان مکن ای خواجه ز بی انصافی
خسته زخم عشقم ای ساقیلا طبیب لها و لا راق
صدای آن غژکم کشت و شکل آن غژکیکه شور مجلس عشاق شد ز پر نمکی
ای ز خورشید جمالت ماه را شرمندگیبا گدایان تو شاهان در مقام بندگی
ای فسون چشم مستت مایه دیوانگیآشنایان تو را از خویش هم بیگانگی
نه خرد راست قصوری و نه دین را خللیکه دهم دل به غزالی و سرایم غزلی
نه غزالی که سرایم به خیالش غزلییا زنم از رخ خورشید مثالش مثلی
می زد صفیر شوق خزان دیده بلبلیمی رفت در حقیقت حالش تاملی
زهی دور زلفت به هر چین دلیز هر عقده ای عقل را مشکلی
به هر زمین که نشانی ز خیمه لیلینماید، از مژه مجنون روان کند سیلی
سر تا به قدم غرقه دریای زلالیاز تشنه لبی بر سر هر چشمه چه نالی
ای مظهر حسن لایزالیمرآت جمال ذوالجلالی
ز مشک تر خطی داری و خالیندیده از تو مشکین تر غزالی
ای باغ حسن را جمال تو خرمیچشم بد از تو دور که محبوب عالمی
دارند جان و دل به تو هر یک تظلمیای پادشاه حسن خدا را ترحمی
ارید بسط غرامی الیک بعد سلامیو لیس کل کلامی یفی ببعض غرامی
سینه روزن روزن است از ناوک صیدافکنیخانه دل را فروغ دیگر از هر روزنی