دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
وقت گل خوش آن که جا بر طرف گلشن میکنددیده را زآب روان و سبزه روشن میکند
شهید داغ تو فردا ز گل چو لاله برآیدز شوق باده لعلت به کف پیاله برآید
شب کجا رفتی که دور از روی تو خوابم نبردبس که کردم گریه حیرانم که چون آبم نبرد
چه جور ماند که برما مه صیام نکردکدام عیش که بر عاشقان حرام نکرد
ز داغ هجر تو سوزم ز گشت باغ چه سودز توست شب شده روزم ز گل چراغ چه سود
گرچه اندازد به شاخ سدره امیدم کمنددست کوتاهم ز تار زلف آن سرو بلند
گهی که بر سر زلفت شمال میگذردازو بپرس که بر ما چه حال میگذرد
گرچه از دل دیده رخت خود به موج خون بردبا خیال طاق ابرویت به پل بیرون برد
سرکویت ز شور بیخودان میخانه را ماندخروش بی قراران نعره مستانه را ماند
ساقیا عهد گل از ابر بهاران تازه شدباغ و راغ از سبزه و سبزه ز باران تازه شد
پریرخا چو خیالت فسونگری گیردازان فسون من دیوانه را پری گیرد
اگر نه ساغر لعلت به کام خواهد شدز دیده خوردن خونم مدام خواهد شد
صبا همدم بوی جانان رسیدبه دلخستگان از دمش جان رسید
ز شوقت سوختم هرکس به کویت خانهای سازدچه خوش باشد که از خاکستر من طرحش اندازد
سوار من که غبار رهش به ماه رسیدنشسته گرد به رخ چاشتگه ز راه رسید
زآتش تب مه رخسار تو در تاب مبادوز عرق لاله سیراب تو بی آب مباد
دلم بی جمال تو نوری نداردجدا از وصالت سروری ندارد
کیم پیکان تو از دل برآیدمگر چون غنچه ام از گل برآید
به من دارد دلت جنگی که داردبزن گو در بغل سنگی که دارد
باز گل اسباب معشوقی به بستان ساز کردبلبل بیدل نوای عاشقی آغاز کرد
آن ترک کج کله چو هوای شکار کرددر یک قبا هزار بلا را سوار کرد
گر ز هجران چشم من زینگونه خون پالا شودجای آن دارد که گرد من ز خون دریا شود
رفتی و دل ز هجر تو با سوز و آه مانددیده در انتظار قدومت به راه ماند
خبر آمدن یار دلم خرم کردلیک نا آمدنش حال مرا درهم کرد