دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
سحر چون ابر نیسان سایه بان بر کشتزاران زدبه عشرت ساغر لاله صلای میگساران زد
بیا که خسته دلان را تویی معاد و معاذبیا که حکم تو را نیست مانعی ز نفاذ
معنی الوجود فی صورالکون قد ظهرما ضر سر وحدته کثرة الصور
شمت برقا یلوح للاسرارکاد یمحو بریقه الانوار
گر همچو عود جا دهدم یار در کناراز دست او کنم بر او ناله های زار
اگر پرده برخیزد از روی کارنبینی درین پرده جز روی یار
زهی نور تو از هر ذره ظاهرکمال وحدت ذات تو قاهر
تو نور مطلقی و دیگران مجالی نورتجلی تو درآنها به اختیار و شعور
کار من آمد به جان از یار دورنیست جان دادن چنان ازکار دور
مکن در کشتنم زین بیش تقصیرچو من مردم ز غم دیگر چه تدبیر
نشستی دور ازین مشتاق مهجورکه نتوان ماه را دیدن جز از دور
ز ره ملغز چو پرسم تو را به رسم لغزبه رغم واعظ پرگوی نکته ای موجز
با جگر سوختگان یار نبودی هرگزجز جفاجوی و ستمکار نبودی هرگز
عمر بگذشت و رخت سیر ندیدم هرگزگلی از باغ جمال تو نچیدم هرگز
چون بامداد بینمت ای ماه دلفروزدر عیش و خرمی گذرانم تمام روز
خالیست ازان رشک پری خانه ام امروززنجیر بیارید که دیوانه ام امروز
از شوق تو شوریست عجب در سرم امروزداده ست غمت بیخودی دیگرم امروز
لله الحمد آن جان و جهان آمد بازشادمانی به دل آرام به جان آمد باز
نبود عروس ملک سزای کنار و بوسبؤساً لک ار کنار نگیری ازین عروس
صوفی از زنگ سوی آیینه دل بتراشچهره حال خود از ناخن فکرت بخراش
برکنار طاس گردون زد هلال انگشت دوشعاشقان رامژده ایام عید آمد به گوش
مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستشخوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش
خاکیست زر که رنگ دهد پرتو خورشاز زر کسی که تاج کند خاک بر سرش
کمانداری که در قتلم بود تعجیل تأخیرشنه تیرش را ز دل کندن توانم نی دل از تیرش