دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
نازک اندامی که هست آسیب تن پیراهنشجانم آزارد ز آسیبی که آید بر تنش
آن که بر خیل بتان ساخت خدا پادشهشسرمه اهل نظر باد غبار سپهش
جان و دل پیوند کن با یار بی مانند خویشهرچه غیر از عشق او بند است بگسل بند خویش
دادی ز لطف خوی مرا با وصال خویشوانگه نهفتی از نظر من جمال خویش
ای دل متاع جان به لب لعل یار بخشنقد خرد به جام می خوشگوار بخش
ای کرده ز حال من فراموشچون جان که کند ز تن فراموش
بتی که از همه پوشیده ماند لطف تنشنگشته محرم او کس برون ز پیرهنش
برلب رسید جان که به جانان فرستمششد جمله درد دل که به درمان فرستمش
از یمن عشق سوره یوسف به حکم نصشد از میان جمله سور« احسن القصص »
هست خالی ز سبحه دست خواصهمچو سبحه ز گوهر اخلاص
جوهر وجود عشق بود مابقی غرضان فاتکم فلیس لما فات من عوض
تا کی ای خواجه مهندس سخن نقطه و خطدر خط و کون و مکان نقطه عشق است فقط
به کام نفس ز جام فنا نیابی حظبه کام عقل ز ملک بقا نیابی حظ
آفتابی تو و اعیان وجودت مطلعپیش عارف لقبت واجب ممکن برقع
جبین نظم حسن رخت راست مطلعدو ابرو ز مطلع فروتر دو مصرع
مجلسی خواهم تهی از صلح و خالی از نزاعاهل وحدت کرده در وی نقش کثرت را وداع
سحر که صوفی صبح از نشیمن ابداعفکند بر کتف کوه طیلسان شعاع
مرا دلیست ز تن غافل و ز جان فارغبه یاد تو ز جهان و جهانیان فارغ
گرچه سوزد دل پروانه ز سودای چراغنکند پیش مه روی تو پروای چراغ
به ساعد تا نهاد آن سیمبر داغدلی دارم ز دستش داغ بر داغ
چند سوال ای پسر که چیست تصوفتصفیه کن خاطر از غبار تکلف
آن تهیدست چه خوش گفت می لعل به کفکه خوش آن کس که به می حاصل خود کرد تلف
به از کدورت زهد ریاست باده صافبیار باده که بالای طاعت است انصاف
زهی دهان تو کام شکرلبان شگرفشکار چشم تو حوران «قاصرات الطرف »