دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
بی تو دارم ز جدا مردن بیمروی بنما که کنم جان تسلیم
به چشم تو زینسان که صیدی حقیرمکی از غمزه سازی مشرف به تیرم
وه که از پای درافکند غم آن پسرمچه بلا بود که پیرانه سرآمد به سرم
به خاک درت ریخت اشک امشبمبرآمد به اوج شرف کوکبم
دادیم دست چو دیدی به ره خود پستمتا نیفکندیم از پا نگرفتی دستم
چون تاب نیاری که به تو دیده فروزمآن به که به مژگان ز رخت دیده بدوزم
ایستاده به سر از آه دمادم دودممن همانا شده از آه الف ممدودم
نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسمدارم امید که مبذول بود ملتمسم
نشان پای سگانت که بر زمین بینمبرآسمان شرف هست عقد پروینم
خیزید حریفان که به میخانه درآییمسلخ رمضان است به می روزه گشاییم
شدم به باغ که کنج فراغتی جویمغمت ز پرده دل خیمه زد به پهلویم
ز سجده ای که نباشد در ابرویت رویمبه پیشت از خوی خجلت جبین همی شویم
دردا که درآمد به درت پای به سنگمشد پای گذشتن ز سر کوی تو لنگم
چو دست بی تو بدین چشم اشکبار برمبه آستین ز مژه در شاهوار برم
گناه عشق بتان گرچه ساخت نامه سیاهمبس است خط عذار تو عذرخواه گناهم
چهره زرد ز خون بسته جگر ته به تهمسرخرویی بجز این نیست ز بخت سیهم
ای نوجوان که دل به کمند تو بستهامرحمی نما که پیر و ضعیف و شکستهام
دیده از جلوه بتان بستیمدر ببستیم و از بلا رستیم
شب که سر از حلقه سلک سگانت برزنمطوقدار حلقه دم باد از ایشان گردنم
عید فطر است بیا تا به می افطار کنیمعیدگه خاک در خانه خمار کنیم
نی ماه منظری که نظربازیی کنمدر پایش اوفتاده سرافرازیی کنم
خوش آنکه روی توبینم در اضطراب شومچو ذره رقص کنان محو آفتاب شوم
به دل دردی عجب دارم نمیدانم که چون گریمدلا خون شو که تا بر درد خود یک لحظه خون گریم
یار ما یار دگر کرد چه تدبیر کنیمقصه مشکل خود پیش که تقریر کنیم