دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
برخیز تا به عزم تماشا برون رویماز تنگنای شهر به صحرا برون رویم
بی رخت چون به چمن راه کنمسوی گل بنگرم و آه کنم
هر چند جز فریب و فسونت نیافتمیکدم ز جان خویش برونت نیافتم
چاره عشق تو صبر است ندانم چه کنمگر توانم بکنم ور نتوانم چه کنم
ز هجران مرده ام جانا نپنداری که جان دارمبه مضراب غمت چون چنگ بی جان این فغان دارم
یار نی روی به گلشن چه کنمجلوه سوری و سوسن چه کنم
مهر رخسار تو دارم که جفای تو کشملطف بالای تو بینم که بلای تو کشم
از در صومعه آن به که قدم بازکشیمخرقه ها در نظر شاهد طناز کشیم
در ره تو ز دیده پا کردمخاک پایت به دیده جا کردم
به هیچ مسجد و محراب بی تو رو نکنمکه پیش ابروی تو سجده آرزونکنم
دی تجربة المداد کردموصف خط تو سواد کردم
نه نگاری که دل و جان به غمش یارکنمعشق او هرچه کند حکم به آن کار کنم
به عزم کعبه سفر گفتم اختیار کنمبدین بهانه گذر بر دیار یار کنم
تا کی آرام دل بی خبرانت بینممردم دیده کوته نظرانت بینم
نمی خواهم که با کس راز آن پیمان گسل گویمخیالش را نشانم پیش و با او راز دل گویم
به بزم عشق بتان را چو نام می گویمتویی مراد چو ماه تمام می گویم
بیخود فتم هرجا روان آن قد رعنا بنگرمچون بگذرد خیزم نشان بر خاک ازان پا بنگرم
چون خرامان قدت ای سرو دلارا بنگرمصد سرت بینم به راه افتاده هر جا بنگرم
تا کی از گریه پا به گل باشمخرقه رنگین ز خون دل باشم
خوشا وقتی که از خود رسته باشیمبه وقت بیخودان پیوسته باشیم
ساقی بیا که دیگر زین گفت و گو بجانمیکدم ز ساغر می نه مهر بر دهانم
ز جوش باده چو گرددترانه گو لب خمدرآن ترانه کنم صوفیانه خود را گم
زخط سبز خطان سبزه چون کند شادمدهد شکوفه ز موی سفید خود یادم
برخیز تا به جانب گلشن گذر کنیمپیش سنان خار غم از گل سپر کنیم