دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
هر دم از کوی تو خواهم من شیدا برومجان سپارم به سگانت تن تنها بروم
برون خرام که تا در ره تو خاک شومروا مدار کزین آرزو هلاک شوم
کردی ز راندگان در خود شماره امدر کوی تو نه سگ نه گدایم چه کاره ام
خوش آنکه آینه سان رو به روی آن پسر افتمفروغ حسن ازل بینم و به سجده درافتم
از نهانخانه وصل تو جدا افتادمبین کجا بودم ازین پیش و کجا افتادم
گر ز بار غم هجر تو به تنگ است دلمچه کنم قطره خون است نه سنگ است دلم
ای روشن از فروغ رخت خانه دلمنقد غم تو گنج به ویرانه دلم
من بسی خوبان عالم دیده امچون تو در عالم کسی کم دیده ام
روز مردن کز وصال دوستان دل برکنماز همه آسان ولیکن از تو مشکل برکنم
گوهر نایابی و من بهر تو جان میکنمکان تو جان است و چون جان میکنم کان میکنم
چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرمفروغ شمع فتاده به روزنت نگرم
عجب دردیست در جانم که درمانش نمیدانمز آغازش نِیَم آگاه و پایانش نمیدانم
شب خیالت چو شود پردگی منظر چشمتا سحر از مژه مسمار زنم بر در چشم
ندارم صبر کز روی تو چشم خون فشان بندموگر ازمن بپوشی روی از نامت زبان بندم
مرا کی باشد آن یارا که چشم از یار بربندمبه قول پند گویان دیده از دیدار بربندم
چو ماه من سفری شد وطن نمی خواهموطن چه چیز بود زیستن نمی خواهم
شب نیست که از شوق رخت زار نمیرمصد ره نشوم زنده و صد بار نمیرم
آن عید جان کجاست که قربان او شویمدریک نظاره کشته جولان او شویم
عقل می گفت که چند است صفات تو و چونعشق زد بانگ که « سبحانک عما یصفون »
نیست جز رشته جان آن لب باریک و دهانبه شکر خنده گشاید گره از رشته جان
جان شیرین است گفتم آن دولب گفت آن دهاندر میان جان شیرین سر ما باید نهان
رفتی و دیده ام به وداع تو خون فشانجان و دل از قفای تو در خاک و خون کشان
ای رخ تو جنت اهل یقینلعل تو سرچشمه ماء معین
خوانی کشیده عشق سزاوار آفرینبسم الله ای حریف گدا خوی ده نشین