دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
فی ایمن الزمان اتی احسن الکتاباعنی مثال عاطفت شاه کامیاب
گرم رسد ز زنخدان تو هزار آسیبزهی محال که دندان کنم چو سین زان سیب
عن وصفک ضاقت العباراتفی ذاتک طاحت الاشارات
ای دو گیسوت شب قدر و براتجان فدا کرده برات اهل نجات
ساقیا چند ذکر موت و حیاتباده در ده که کل آت آت
زهی عشق تو را بر کفرو دین پشترخت آتش زده بر جان زردشت
یا انیس القلوب فی الخلواتبک تأوی الوحوش فی الفلوات
ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرستبر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست
گنج جمالی و کاینات خرابتشاهد غیبی و آب و خاک نقابت
پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخستداشت طفل دل من لوح وفای تو درست
گدای کوی خرابات پل برهنه چراستاگر نه کفش زده فقر او به فرق غناست
گفتم به قامتت ز کجی خوشتر است راستکرد ابرویت ز گوشه اشارت که این خطاست
بی جمالت صوت مطرب مایه درد و غم استبی رخ گل نغمه بلبل نفیر ماتم است
چشم منی بر همه کس روشن استخانه تو خانه چشم من است
رخت روز طرب را بامداد استسر زلفت شب غم را سواد است
بیا که دل ز غمت خون و دیده پر خون استببین ز دیده پر خون که حال دل چون است
گوهر عشق تو را دل صدف استناوک درد تو را جان صدف است
آنچه در عشق توأم دمبدم استرنج بر رنج و الم بر الم است
دلم رابا کس آرامی نمانده ستبجز ناکامیم کامی نمانده ست
خانه دل خراب کرده توستچشمه جان سراب کرده توست
لاله بین در بیستون چون غرق خون افتاده استگویی ازکان آتشین لعلی برون افتاده است
مشکین خطی که روز رخش را شب آمده ستجان من است خطش ازان بر لب آمده ست
طره عنوان جمال تو چو جیم افتاده ستدهن تنگت ازان چشمه میم افتاده ست
جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ستدلم از تیغ فراق تو دونیم افتاده ست