دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
ساقی بیا که قصر بقا در تزلزل استدرده شراب لعل چه جای تعلل است
این همه خونخواریم زان نرگس خونخواره چیستچون نخواهد یار جز خونخواری من چاره چیست
بی تو شبم را اثر روز نیستشمع شبم انجمن افروز نیست
زبان در دهان ترجمان دل استسخن بر زبان از زبان دل است
دل خطت را رقم صنع الهی دانستبرسر مشک خطان حجت شاهی دانست
ساقی ما که دی به کف می داشتجام می مستی از لب وی داشت
طوبی که به سدره سربلند استپیش قد تو نیازمند است
پشتم از بار بلا خم شده استقوسی از دایره غم شده است
دولتم نیست که باشم به سخن دمسازتگو سخن با دگران تا شنوم آوازت
بر لبم آهی نمی آید که دودآمیز نیستوز دلم دودی نمی خیزد که آتشریز نیست
به کوی عزلتم ویرانه ای هستز نقد وقت درویشانه ای هست
غنچه همچون دهان تنگ تو نیستگل چو رخسار لاله رنگ تو نیست
از تو بر دلها کمینها نیک نیستوز کمین تاراج دینها نیک نیست
ای که سلطان خیالت کرده در جان منزل استمنزلت را منزلت بالاتر از آب و گل است
زآهم آتش به خانه افتاده ستوز دل این یک زبانه افتاده ست
تو را ز دوست بگویم حکایت بی پوستهمه ازوست و گر نیک بنگری همه اوست
زهی به نسخ گل آورده خط بناگوشتدمیده سبزه تر گرد چشمه نوشت
مقام عارف عالی مقام بی وطنیستطراز کسوت فقر و فنا وبرهنه تنیست
بستان ز شکوفه پر از انوار تجلی ستبشکفته گل از شاخ شجر آتش موسی ست
تا از گل تو سبزه برون آمدن گرفتحسن تو ز انچه بود فزون آمدن گرفت
پا نه به طرف باغ که گل زیر دست توستبالا نما که سرو سرافراز پست توست
جانم ز غمت به لب رسیده ستروزم ز خطت به شب رسیده ست
زمی تلخ سبویی که به دست آمده استجان شیرین من باده پرست آمده است
چندم از خویش جدا خواهی داشتبرمن این داغ روا خواهی داشت