دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
شنیده ام که به گل بلبل سحرخوان گفتکه شکر نعمت صبح وصال نتوان گفت
ساقیا می ده که صحرا سبز و بستان خرم استتوبه ای کامروز نشکسته ست در عالم کم است
برفت یار و مرا در فراق خویش گذاشتدرون فگار و جگرچاک و سینه ریش گذاشت
ترک شیرین شمایلی که مراستکی توانم بدین دلی که مراست
هنوز یک گل تو از هزار نشکفته ستبه باغ عشق چو بلبل هزارت آشفته ست
به عشق آن پیر عالمگیر گشته ستکه در عشق جوانان پیر گشته ست
چیست آن زلف سیه پیش رخت کافروختهستشهپر جبریل کز برق تجلی سوختهست
جلوه حسن تو کجاست که نیستجذبه عشق تو که راست که نیست
دلنواز ز من خسته جگر بازمایستدیده روشنی از اهل نظر بازمایست
یار دروغ وعده بیباک من کجاستشادی رسان خاطر غمناک من کجاست
آنکه گل را غیرت از لطف تن او خاسته ستچاک جیب غنچه از پیراهن او خاسته ست
جمال عشق قدیم است و مابقی محدثمجال دخل ندارد خرد درین مبحث
مرا نیست بر خوردن باده باعثبجز غفلت از عالم پر حوادث
می کند عشق تو تاراج دل و دین الغیاثمی برد صبر و قرار از جان غمگین الغیاث
یار اگر در بست بر رویت چه باشی در حرجصبرکن سر بر درش کالصبر مفتاح الفرج
چنین که سالک ما می نهد قدم کج مجهزار مرحله افزون بود ازو تا حج
به مهر و ماه فلک کودکیست بازی سنجکه کرده است به بازی ترازو از نارنج
ای ز تو قیل و قال ما همه هیچفهم و وهم و خیال ما همه هیچ
قد بدا نور فالق الاصباحاسفر الصبح اطفی ء المصباح
هر لحظه نمایی به لباس دگرم رخگاه از بت فرخار و گه از لعبت خلخ
برآ به پای خرد گرد آن برآمده کاخدرآی در حرم انس قدسیان گستاخ
می رسد از دولت عشقم مددبنده عشقم ز ازل تا ابد
خوش آن که شد به دلی از مضیق حرص آزادمقیم کنج قناعت درین خراب آباد
زاده عشقی هم ازو خواه زادباش بدو شاد و ازو جو رشاد