دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
نام خود را عاشق صادق کنم سویت سوادتا چو خوانی نامه رویت بنگرم از چشم صاد
آنان که دست رد به رخ ما نهادهاندبر ما زبان طعن و ملامت گشادهاند
آنان که در فسون محبت فسانه اندهر جا روند تیر بلا را نشانه اند
لعل لب تو اشک مرا خون ناب کردزان شیشه های سبز فلک پر شراب کرد
جلوه گل رخت از طره چون سنبل کردکجه هندوی زلف کچه بازت گل کرد
هر کس که سود چهره به راه تو سود کرددر روی تو جمال ازل را سجود کرد
دوش در حلقه زلف تو دلم جا میکردهردم از هر شکن آن گرهی وامیکرد
چه لطف بود که شیرین شمایل من کردکه شب نزول کرامت به منزل من کرد
حسن تو راه امید و بیم زدنبوت شاهی به هفت اقلیم زد
به طرف باغ عجب دلکش است سایه بیدکه لمعه لمعه درخشد ازان میان خورشید
کجا شد آنکه شب آن مه به خانه من بودنهاده گوش رضا بر فسانه من بود
ساقی بیار می که گل از غنچه رو نمودچون بگذرد بهار و پشیمان شوی چه سود
ترانه های تحیت سرودهای درودنثار مجلس سلطان عاقبت محمود
هر که از میکده عشق تو بویی شنودتا زید مست زید چون برود مست رود
خوش آن مقام که در وی دلی فرود آیدز حسن منظر آن دیده ای بیاساید
پرتو روی تو بر باده گلفام افتادباده شد آتش ازان پرتو و در جام افتاد
چه سود آن تیشه کِش بر سنگ دست کوهکن میزدچو بیلعل لب شیرین به پای خویشتن میزد
ز شوقت زنم دم زبانم بسوزدصبوری کنم پیشه جانم بسوزد
صبا چو حلقه آن زلف تابدار گشادگره ز رشته جانهای بی قرار گشاد
یار هر دم سر بازار دگر می طلبدچشمها چار خریدار دگر می طلبد
به ناز می رود آن شوخ و باز می نگردنیازمندی اهل نیاز می نگرد
کی بود کی که ز خوان تو صلایی برسدوز نوال تو نوایی به گدایی برسد
هیچ شب تیر غمت بر دل شیدا نرسدکه فغانم به مه آهم به ثریا نرسد
محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شدساقیا می ده که کار ما به قاضی گفته شد