دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
به توبه شیخ مهوس مرا موسوس شدچو دید ساغر لعلت حریف مجلس شد
صوفی ز خانقه به خرابات می رودزآفتکده به مأمن آفات می رود
با یار کوچ کرده ز دل ناله میرودقطره زنان سرشک ز دنباله میرود
ز آفتاب به رشکم که زیر پای تو افتدز سایه نیز که چون زلف در قفای تو افتد
گرچه صد جان در ره جانان زیان خواهیم کردهر چه خواهد خاطر او آنچنان خواهیم کرد
گه عشق به ذات می نمایدگاهی به صفات می نماید
عارف که سخن به راه گویدالله ولا سواه گوید
به آن بالا و رخ بر هر زمین کان نازنین پویدسزد کز سایه او سرو خیزد یاسمین روید
نه همین وقت مرا عشق مشوش داردکیست در دور جمالت که دلی خوش دارد
نسیم باده به جان مژده حیات دهدلب پیاله ز غمها خط نجات دهد
هر که بینم که پس زانوی غم آه کشدمیرم از غم که مبادا ز غم آن ماه کشد
دم به دم خونم ز دیده بر گریبان میچکدمیفشانم چون گریبان را به دامان میچکد
به هر خانه کان نازنین می نمایدبه چشمم بهشت برین می نماید
ازان با کوه غم فرهاد دست اندر کمر داردکه پرویز از لب شیرین دهانی پر شکر دارد
دل نه خرم، سبزه و گل در نظر خرم چه سوددردرون جان جراحت بر برون مرهم چه سود
اگر از عشق همراهی نباشدرهت را روی کوتاهی نباشد
میشوم زنده ز سرکان نازنینم میکشدمیکشد بیگانگان را نیز اینم میکشد
خط مشکین کز رخ آن نازنین سر برزندسنبل تر خوانمش کز یاسمین سر برزند
دل من راه دینداران ره میخانه میداندوز این ره هرکه دور، او را ز دین بیگانه میداند
بی تو جان زندگی نمی خواهدعمر پایندگی نمی خواهد
بوی آن آشنا که می آردجز نسیم صبا که می آرد
هر مست که می به دست گیردزان نرگس می پرست گیرد
دور ازان لب اشک من سرخ است و چشم تر سفیدکم فتد زینسان شراب لعل را ساغر سفید
تا صبا طره شبرنگ تو را برهم زدروزگار دل آسوده ما برهم زد