دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
در دهانت شک است و آن دو سه خالگرد لب نقطه هاست بر شک دال
قد بدا الصبح علی اسعد فالو زقی الدیک علی اطیب حال
ای پای دل ز زلفت در عنبرین سلاسلزین عنبرین سلاسل مشکل خلاصی دل
شراب لعل بده ساقیا که یک دو سه دمرهم ز شغل سیه کاری دوات و قلم
دور از توام افتاده بر بستر درد و غمیک پای درین عالم یک پای درآن عالم
ای تنت سیم و بر و ساعد و بازو همه سیمچون زر از مفلسی از سیم توام دل به دو نیم
گاهی که کشی تیغ نهم گردن تسلیمهر بی سر و پا را نکشی زین بودم بیم
بیا کز روی ساقی وقت گل برقع براندازیمز عکس روی آن گلچهره گل در ساغر اندازیم
ما به راه طلب وصل تو نعل افکندیموز لب لعل تو دندان طمع برکندیم
رخصتم ده که سر زلف سیاهت گیرمدیده را روشنی از روی چو ماهت گیرم
سحر به گوشه محراب زاریی کردمبه یاد ابروی تو اشکباریی کردم
من آن نیم که ز تو دست دارم و برومتو را به دست رقیبان گذارم و بروم
دیده پر نم ز غم زمزم و بطحا دارمدیدن کعبه بدین دیده تمنا دارم
چون من بی صبر و دل خواهم که آن رو بنگرماول از بیم رقیب این سو و آن سو بنگرم
زان نرنجم که ز خود کرده گرانت بینمزان برنجم که میان دگرانت بینم
ای پیک دوست پیش آ کت دست و پا ببوسمدستت جدا بگیرم پایت جدا ببوسم
ندیدم از دو چشمت شوختر چشمبرند از مردمان دل چشم در چشم
به ترک عاشقی ای پندگو مده پندمدلی که بگسلم از عشق با چه پیوندم
یاد آن روزی که با خوبان سری میداشتمجان به جانانی و دل با دلبری میداشتم
طره از روی چو مه بگشا که بگشاید دلمیکدم از تنگی و تاریکی بر آساید دلم
ای زده نوبت غمت ناله صبحگاهیمسنگ جفای تو به سر گوهر تاج شاهیم
شب از گریه چندان گهر سفته امکه تا روز غرق گهر خفته ام
به روز وصل پیاپی نمای دیدارمکه تا ذخیره ایام هجر بردارم
کیم من که وصلت تمنا کنمبدین دیده رویت تماشا کنم