دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
ز سیلی غمت از دیده خون همی بارمرخ از طپانچه بدینگونه سرخ می دارم
نوازشنامه ای آورد باد از حضرت جانانمخلد باد بر فرق گدایان ظل سلطانان
تو نازنین جوانی و من پیر ناتوانبر حال پیر مرحمتی می کن ای جوان
دانی که چیست بر رخم این اشک لاله گونعشقت چکاند از دل من قطره های خون
خدایا به آن سرو نازم رسانبه آن دلبر دلنوازم رسان
به بستان میگذر وز چهره گلها را خجل میکنهمیزن خنده وز لب غنچهها را منفعل میکن
نگارا ز درماندگان یاد می کنخدا را ز درماندگان یاد می کن
نگارا شبی همنشین باش با منچو بخت مساعد قرین باش با من
بیا ای شهره در عشقت به شهر حسن مشهورانکه هم منظور شاهان بینمت هم شاه منظوران
تیغ مژگان را به خون عشقبازان تیز کنغمزه را در قتل پاکان خنجر خونریز کن
هرگز ندیدم رسم حبیبانهمچون تو کردن خو با رقیبان
ساغر مه نو باشد خالی شده مپسند آنناگشته مه نو پر نوری ندهد پنهان
ای در دهن تنگت جلاب شکر پنهاندر سنبل شبرنگت برگ گل تر پنهان
ریزد شکر لبت به خط سبز در سخنطوطی که دیده است بدینسان شکر سخن
بود خیال تو یارم چه یار بهتر ازینوفا به عهد تو کارم چه کار بهتر ازین
دلاکرشمه آن شاه نازنینان بینبه سحر و شعبده آشوب پاکدینان بین
ای تو را روی وفا با دگرانجنگ با ما و صفا با دگران
خواهم ای گل که ز شوق تو بگریم چندانکه شود غنچه گلزار امیدم خندان
شدم به صحبت پیر مغان سحرگاهانز قید هستی موهوم خود امان خواهان
خوش آنکه در چمن ای نازنین تو باشی و منبه پای سرو و سمن همنشین تو باشی و من
عجب در عربدهست امروز با من ترک مست منگریبانم به دست او و دامانش به دست من
چه کاریست خوش دل به جانان سپردنچو افتد به جان کار دل جان سپردن
ای ماه که می نپرسی از منزانگاه که می نپرسی از من
زلفت که رفت رونق مشک سیاه ازومشکین شود نفس چو برآریم آه ازو