دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
شد وقت گل به باده مرا طیلسان گروبا زاهدان به توبه چه دارم زبان گرو
ای شده روی زمین زیر زمینم بی توروی بنما که عجب بی دل و دینم بی تو
ای ترک نازنین بشکن گوشه کلاهآشوب جان شاه شو و فتنه سپاه
بر رخت گل گل که تأثیر شراب انداختههست برگی چند گل بر روی آب انداخته
بود جمله لطف آن زنخدان سادهولی باشد آن غبغب از وی زیاده
بر سر کویت ز من خشک استخوانی ماندهپیش تیرت یادگار از من نشانی مانده
بیا ساقی که شد با می پرستان عهد گل تازهفکند آواز بلبل در چمن زین معنی آوازه
ای ز غمزه چشم تو بر جان و دل ناوک زدهدیگری در رشک ازان ناوک که بر هر یک زده
حلقه زلف را گشاد مدهعمر سوداییان به باد مده
تو پریرویی و عالم ز تو پر دیوانهنیست خالی ز تمنای تو یک فرزانه
ای ز چشمم اشک خونین ریختهخون مردم را به خاک آمیخته
یار زلف دوتا به هم بستهصد کمند بلا به هم بسته
گر هر حرام بودی چون باده مست کارههمواره مست بودی شیخ حرامخواره
دلا بین ز توبه به کارم گرهقل استغفرالله مما کره
ای سر کوی تو اقلیم بلادل در او جان کرده تسلیم بلا
از صومعه آن به که به میخانه بری پیجاوید نهی پشت فراغت به خم می
ای آن که گرد مه ز خط مشکین هلالی بستهایبهر جنون ما ز نو نیکو خیالی بستهای
گل زد به باغ صبحدم اورنگ خسرویبرداشت بلبل از چمن آهنگ پهلوی
چه عجب بود ز تو ای پسر که به حال ما نظری کنیز سر صفا قدمی نهی به ره وفا گذری کنی
با این همه کین با من بیدل که تو دارینشکیبم ازین شکل و شمایل که تو داری
یار شد شهرگرد و هر جاییجاکن ای دل به کنج تنهایی
به شب فروخته رو خانهٔ که میپرسیبه شمع ره سوی کاشانهٔ که میپرسی
ای که افسانه این دیدهٔ تر میپرسیحال این غرقه به خوناب جگر میپرسی
به سوی خویش مرا رخصت گذر ندهیوگر به خود گذرم فرصت نظر ندهی