دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
رخت که بر مه رخشان خطی ز نیل کشیدبه چشم روشن عاشق ز سرمه میل کشید
مدت رفتن آن مه به سفر دیر کشیدمهلت قاصد و تأخیر خبر دیر کشید
کس رخت را چو گل نظاره نکردکه گریبان چو غنچه پاره نکرد
چون قدح کز شراب پر گرددچشمم از خون ناب پر گردد
داغ هجرم لب خشک از مژه تر میسازدشربت مرگ من از خون جگر میسازد
دلم از رشک صبا می لرزدکز وی آن زلف دو تا می لرزد
رخ نمودی صفا همین باشدخط فزودی بلا همین باشد
دل تو غیر جفا نپسنددباکس آیین وفا نپسندد
مست چشمت شراب را چه کندبا لبت قند ناب را چه کند
زان بت آزری خبر که دهدزان مه خاوری خبر که دهد
ز ایام خرمی نفس دیگرم نماندجز فقر و نیستی هوس دیگرم نماند
چو از تن تیر تو جان را بدزددز تیرت سینه پیکان را بدزدد
ماهی چو رخت فلک نداردقرص مه او نمک ندارد
معاشران چو می لعل در پیاله کنندز جم حکایت حال هزارساله کنند
با تو یکجا نمی توانم بودوز تو یکتا نمی توانم بود
زان شست و شو که در چمن از ژاله میرودداغ جفای دی ز دل لاله میرود
دل باز سراسیمه سیمین ذقنی شدمفتون شکرریزی شیرین سخنی شد
مرا بر نوک مژگان بس که خون دل جگر بنددبه رویت مردم چشم مرا راه نظر بندد
سرت ز عارضه دهر دردمند مبادزمانه بر دل شاد تو غم پسند مباد
بیا که قاصد فرخنده پی ز راه رسیدرساند مژده که شاه جهان پناه رسید
گریه تلخ من از خنده آن لب نگریدتشنه لب مردن من زان چه غبغب نگرید
خشتی که روز مرگ مرا زیر سر نهنددارم همین مراد کزان خاک در نهند
رقم می زد قلم وصف لب لعل تو بر کاغذقلم شد نیشکر وز نیشکر غرق شکر کاغذ
قدت سرویست جانا سایه پروربه صد دل در هوای او صنوبر