دفتر شعر
۲۹۶ شعر در این دفتر
عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یاریار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار
ای به نظاره کرده رو موکب ماه من نگرخیل بتان سپاه او حشمت شاه من نگر
گر کنی سایه ام ای سرو خرامان بر سرسر به پایت نهم و دیده گریان بر سر
به رخسار و جبین و روی و عارض بردی ای دلبرفروغ از صبح و نور از روز و عکس از ماه و تاب از خور
فصل دی کوته بود ساقی برای عیش روزرشته گیر از شمع و از شب وصله ای بر روز دوز
ندارم دریغ از غمت هیچ چیزکه مهمان ناخوانده باشد عزیز
من به خون غرق و لب لعل تو در خنده هنوززخم کاری و من از تیغ تو شرمنده هنوز
آید به برم چون تو نگاری نه و هرگزتازد به سرم چون تو سواری نه و هرگز
در لطف بود گل ز تو افزون نه و هرگزیا سرو چو بالای تو موزون نه و هرگز
یا به شمشیر جفا در جگرم چاک اندازیا به رحمت نظری بر من غمناک انداز
آن سرو ناز کیست نهاده کلاه کژمستیست گوییا که نهد پا به راه کژ
چو دید اشک روان مرا ستاره شناسگرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس
خنده ای زد لب تو بر من گریان که مپرسشاکرم از لب خندان تو چندان که مپرس
منم امروز و حالتی که مپرسوز وداعت ملالتی که مپرس
دل سپردم به دلبری که مپرسسرو قدی سمنبری که مپرس
لطافت لب او بین و از زلال مپرسخیال ابروی او بند و از هلال مپرس
تیر باران رسد از قوس قزح بر نرگسسر ازین سهم کشد در سپر زر نرگس
تا به چشمت شده در ناز برابر نرگسنازنینان چمن راست نظر بر نرگس
مشو فریفته حسن صورت ای درویشبه روی شاهد معنی گشای دیده خویش
آشیان می سازد از خس بلبل بی صبر و هوشمی کند ز اغیار حال خویش را خاشاک پوش
چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویشجلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش
نگار من که باشد خانه از کوی وفا دورشنبینم خانه ای در شهر دور از فتنه و شورش
خوشا منازل سلمی و ربع و اطلالشکه برد رسم و اثر گردش مه و سالش
خط عنبرین بر شکر مکشطوق مشک چین گرد خور مکش