دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاستنیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست
هر که چون خر فتنهٔ خواب و خور استگرچه مردمصورت است آن هم خر است
باز جهان تیز پر و خلق شکار استباز جهان را جز از شکار چه کار است؟
شاخ شجر دهر غم و مشغله بار استزیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است
آنکه بنا کرد جهان زین چه خواست؟گر به دل اندیشه کنی زین رواست
خرد چون به جان و تنم بنگریستاز این هر دو بیچاره بر جان گریست
از گردش گیتی گله روا نیستهر چند که نیکیش را بقا نیست
مر چرخ را ضرر نیست وز گردشش خبر نیستعالم یکی درختی استکهش جز بشر ثمر نیست
چون در جهان نگه نکنی چون است؟کز گشت چرخ دشت چو گردون است
ای پسر ار عمر تو یک ساعت استایزد را بر تو درو طاعت است
هر که گوید که چرخ بیکار استپیش جانش ز جهل دیوار است
آن بی تن و جان چیست کو روان است؟که شنید روانی که بیروان است؟
بلی، بیگمان این جهان چون گیاستجز این مردمان را گمانی خطاست
جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیستزانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست
ای به خور مشغول دایم چون نباتچیست نزد تو خبر زین دایرات؟
این تخت سخت گنبد گردان سرای ماستیا خود یکی بلند و بیآسایش آسیاست
جهانا چون دگر شد حال و سانت؟دگر گشتی چو دیگر شد زمانت!
ای خردمند نگه کن که جهان برگذر استچشم بیناست همانا اگرت گوش کر است
اگر بزرگی و جاه و جلال در درم استز کردگار بر آن مرد کم درم ستم است
گویند عقابی به در شهری برخاستوز بهر طمع پرّ به پرواز بیاراست
هر چه دور از خرد همه بند استاین سخن مایهٔ خردمند است
سفله جهان، ای پسر، چو چشمه شور استچشمهٔ شور از در نفایه ستور است
نشنیدهای که زیر چناری کدوبنیبررُست و بردمید برو بر، به روز بیست؟
چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشتنزدیک خداوند بدی نیست فرامشت