دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
ای نشسته خوش و بر تخت کشیده نخگر نخ و تخت بماندت چنین بخ بخ
ای خوانده کتاب زند و پازندزین خواندن زند تا کی و چند؟
از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بودکه ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟
یکی بیجان و بیتن ابلق اسپی کاو نفرسایدبه کوه و دشت و دریا بر همیتازد که ناساید
این جهان بیوفا را بر گزیدو بد گزیدلاجرم بر دست خویش ار بد گزید او خود گزید
مردم نبود صورت مردم حکماانددیگر خس و خارند و قماشاتِ دغااند
ز جور لشکر خرداد و مردادتواند داد ما را هیچکس داد؟
این رقیبان که بر این گنبد پیروزه درندگرچه زیرند گهی جمله، همیشه زبرند
چونکه نکو ننگری جهان چون شد؟خیر و صلاح از جهان جهان چون شد؟
گزینم قران است و دین محمدهمین بود ازیرا گزین محمد
آن کن ای جویای حکمت کاهل حکمت آن کنندتا بدان دشوارها بر خویشتن آسان کنند
در این مقام اگر می مقام باید کردبکار خویش نکوتر قیام باید کرد
چند گوئی که:چو ایام بهار آیدگل بیاراید و بادام به بار آید
در درج سخن بگشای بر پندغزل را در به دست زهد در بند
آزردن ما زمانه خو داردمازار ازو گرت بیازارد
خردمند را می چه گوید خرد؟چه گویدش؟ گوید «حذر کن ز بد»
کسی که قصد ز عالم به خواب و خور دارداگر چه چهرهش خوب است طبع خر دارد
خوب یکی نکته یادم است زاستادگفت «نگشت آفریده چیز به از داد»
جان و خرد رونده بر این چرخ اخضرندیا هردوان نهفته در این گوی اغبرند؟
بالای هفت چرخ مدور دو گوهرندکز نور هر دو عالم و آدم منورند
چند گردی گردم ای خیمهٔ بلند؟چند تازی روز و شب همچون نوند؟
ای هفت مدبر که بر این پرده سرائیدتا چند چو رفتید دگر باره برآئید؟
ای خواجه جهان حیل بسی داندوز غدر همی به جادویی ماند
هوشیاران ز خواب بیدارندگرچه مستان خفته بسیارند