دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
مرد چو با خویشتن شمار کندداند کاین چرخ می شکار کند
صبا باز با گل چه بازار دارد؟که هموارش از خواب بیدار دارد
هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کندخویشتن را گرچه دون است، ای پسر، والا کند
کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر داردبه خواب و خور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد
چون همی بودهها بفرسایدبودنی از چه میپدید آید؟
آمد بهار و نوبت صحرا شدوین سال خورده گیتی برنا شد
تا مرد خر و کور کر نباشداز کار فلک بیخبر نباشد
ای شده چاکر آن درگه انبوه بلندوز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند
جز که هشیار حکیمان خبر از کار ندارندکه فلک باز شکار است و همه خلق شکارند
نندیشم از کسی که به نادانیبا من رسن ز کینه کشان دارد
مردم سفله به سان گرسنه گربهگاه بنالد به زار و گاه بخرد
این دهر باشگونه چو بستیزدشیر ژیان بهدام درآویزد
چو تنها بُوی گربهات مونس آیدبه ویران درون جغد مسعود باشد
ز بند آز به جز عاقلان نرستهستنددگر به تیغ طمع حلق خویش خستهستند
از بهر چه این خر رمه بیبند و فسارند؟یک ذره نسنجند اگر بیست هزارند
وعدهٔ این چرخ همه باد بودوعده رطب کرد و فرستاد تود
فرو مایه چون سیر خورده بباشدهمه عیب جوید همه شر کاود
گویمت چگونه شود زنده کو هلاک شود:آب باز آب شود خاک باز خاک شود
بر دشمنی دشمنت چو دیدیفعلش، نه نشان و نه داغ باید
بر ره مکر و حسد مپوی ازیراکهر که به راه حسد رود بتر آید
نبینی بر درخت این جهان بارمگر هشیار مرد، ای مرد هشیار
برکن زخواب غفلت پورا سرواندر جهان به چشم خرد بنگر
ای کهن گشته در سرای غرورخورده بسیار سالیان و شهور
ای گشته جهان و خوانده دفتربندیش ز کار خویش بهتر