دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
برآ از خویش زاهد، وقت شبگیر خرابات استعلاج زهد خشکت، ساغر پیر خرابات است
بار ستم یار، گران است و گران نیستجانبازی عشاق، زیان است و زیان نیست
عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیستسر جانانه سلامت، غم جان اینهمه نیست
به گل ترانهٔ مرغان بی نوا عبث استفسون دوستیم با تو بی وفا عبث است
داغی که ز شورابهٔ اشکم نمکین استصد محشر شوریدگیش زیر نگین است
تا نقش خط آن آینه رخسار کشیده ستآیینه به رخ پردهٔ زنگار کشیده ست
غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشتمیان آینه و عکس من صفا نگذاشت
کار دل و خراش، به هم عشق واگذاشتاین عقده را به ناخن مشکل گشا گذاشت
خوش آنکه، دلم در شکن زلف تو جا داشتبخت سیهم، خاصیت بال هما داشت
نسرین به چمن برندمد گر بدن این استاز غنچه صبا دم نزند گر دهن این است
تو را نمودم و گفتم به دل، که یار این استبه خون خود زده ای دست، اگر نگار این است
تن سختی کشم نزار دل استکمر کوه زیر بار دل است
خورشید به حسن یار من نیستمه را نمک نگار من نیست
هر چه بستیم و گشودیم عبثهر چه گفتیم و شنودیم عبث
با رنگ لعلی تو، به صهبا چه احتیاج؟با نرگست، به ساغر و مینا چه احتیاج؟
ای در نظر ناز تو، سلطان و گدا هیچآیا خبرت هست ز حال دل ما هیچ؟
نبود خطری در ره بی پا و سران هیچرهزن نزند قافلهٔ ریگ روان هیچ
ماییم و همین آرزوی یار و دگر هیچقاصد برسان مژدهٔ دیدار و دگر هیچ
صور قیامت دمید، نالهء مرغان صبحپردهٔ دل ها درید، چاک گریبان صبح
ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخغمزهٔ شوخ تو، با مومن و ترسا گستاخ
آسان نه به پیمانهٔ سرشار شود سرخرخسار به خون خوردن بسیار شود سرخ
بهل آهنگ سلطانی درین کاخسرآور با پریشانی درین کاخ
زان شمع گلعذاران، هرجا سخن برآیدپروانه از چراغان، مرغ از چمن برآید
اشکم از دیده به دنبال کسی میآیدناله بر لب، پی فریادرسی میآید