دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
چون نخل تو از ناز گرانبار برآیدشمشاد ز جا، سرو ز رفتار برآید
دمی که حرف وداعت به گوش میآیددلم به رنگ جرس در خروش میآید
به آیینی که ترسازاده از بتخانه میآیدنگاه از گوشهٔ آن نرگس مستانه میآید
طرب ای دل که یار می آیدگل عشرت به بار می آید
صبا را گرد سر گردم، که از کوی تو میآیدسمن را جان برافشانم، کز او بوی تو میآید
سیهچشمی دلم را از پی تسخیر میآیدغزالی در هوای صید این نخجیر میآید
از مزرع آمال چه امّید برآیدنخلی که در آن ریشه کند، بید برآید
به خاطر چون خیال لعل آن رنگین عتاب آیدچو مستان از دهان خامه ام بوی شراب آید
سحر ز هاتف میخانه ام سروش آمدکه بایدت به در پیر می فروش آمد
شب زلف تو در خیالم آمداز بخت خود انفعالم آمد
یک ره به سر تربتم از ناز نیامداین جان ز تن رفته، دگر باز نیامد
شبی ز هجر تو ما را به سر نمیآیدکه پارهٔ جگر از چشم تر نمیآید
عشق سرکش، به فغان، زین دل ناشاد آمداین سپندی ست کزو شعله به فریاد آمد
کند بر تخت عزت جا، چو از تن جان برون آیدبه شاهی می رسد یوسف، چو از زندان برون آید
نقاب از چهره بگشا تا ز غربت جان برون آیدبرافشان زلف را تا زاهد از ایمان برون آید
از ناز نقش پایت، بر خاک مشکل آیدهر جا قدم گذاری، بر پارهٔ دل آید
غرور ناز با کوه تحمّل برنمیآیدبه خودداری من سیل تغافل برنمیآید
تاکی ز جوی هر مژه ام اشک و خون رودیک ره ز در درآ،که غم از دل برون رود
ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشددر دام مانده باشد، صیاد رفته باشد
نالم به اثر گر غم او یار نباشدگریم به نمک، دیده چو خونبار نباشد
خوش آنکه دلم آینه سیمای تو باشددر خلوت اندیشه، همین جای تو باشد
دل هر قطرهای دریای اسرار تو میباشدحباب بیسر و پا هم هوادار تو میباشد
ز خاموشی دلم را پاس الفت مدعا باشددمی هرگز نمی خواهم دو لب از هم جدا باشد
مرا آزادگی شیرازهٔ آمال می باشدگلستان زیر بال مرغ فارغ بال می باشد