دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
گر رخ به ما نمایی، ای خوش لقا چه باشد؟ما را ز ما ستانی، ای دلربا! چه باشد؟
خوش آن عاشق که شیدای تو باشدبیابان گرد سودای تو باشد
از غم، دل حیران چه خبر داشته باشد؟محو تو، ز هجران چه خبر داشته باشد؟
جانان ز من آیا خبری داشته باشد؟آه دل سوزان اثری داشته باشد؟
دل آزاده، باخدا باشدذکر، نسیان ماسوا باشد
خورشید، درین کلبه شب افروز نباشدخورشید رخی، تا نبود روز نباشد
ضمیر جمع روشن، بی صفا هرگز نمی باشدکدورت در دل بی مدّعا هرگز نمی باشد
نشان وحشی من در دل بی کینه پیدا شدپی غارتگرم، در خانهٔ آیینه پیدا شد
فروزان چهره چون شمع آمدی، دلها تسلّی شدشب روشن سوادان از خطت صبح تجلّی شد
ای سیل مرگ، بی تو دل تشنه آب شددیر آمدی و خانهٔ طاقت خراب شد
سر رشته صبری که ز دل رفت و نهان شدما را رگ جان گشت و تو را موی میان شد
از سبزه سبز، پشت لب جویبار شدباغ از بهار، شاهد گلگون عذار شد
درکارگاه غیب چو طرح لباس شدگل را حریر قسمت و ما را پلاس شد
افزود خواب غفلت جاهل چو پیر شدموی سفید در رگ این طفل، شیر شد
پری گر وا کنم، پروانهٔ شمع تو خواهم شدسمندر ساز آتشخانهٔ شمع تو خواهم شد
فقرم کجا ز جلوهٔ دنیا زبون شود؟موج سراب، دام ره خضر چون شود؟
جگر تشنه ام از لعل تو سیراب شودچه غم است اینکه به کام دل احباب شود
خجل در برم، عقل نادان نشیندچو زاهد که در بزم مستان نشیند
بفشه چون ز بناگوش یار برخیزدخروش بلبل وبوی بهار برخیزد
فروزان کن ز رخ، کاشانهای چندبسوزان شمع من، پروانه اى چند
خوشا شمعی که سر تا پا بسوزدبسازد با خود و تنها بسوزد
نگاه گرم، چو رخسار آتشین تو بوسدعرق چو شبنم گستاخ، یاسمین تو بوسد
روی تو به خورشید فلک نور فروشدزلف تو به بختم، شب دیجور فروشد
در دیدهٔ من غیر رخ یار نگنجددر آینه جز پرتو دیدار نگنجد