دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
تن دیده اند از من و جانم ندیده اندنامم شنیده اند و نشانم ندیده اند
نگه، رنگینتر از گل میکند رویی که او داردز دل صد پرده نازکتر بود خویی که او دارد
خدا در ماتم آسودگی شادم نگه داردز قید هر دو عالمْ عشقْ آزادم نگه دارد
دل در شکن زلفت، صبح طربی داردمهتاب بناگوشت فرخنده شبی دارد
سرگرم فنا فکر دگر هیچ نداردشمع سحری برگ سفر هیچ ندارد
چشمت چرا حریف شرابم نمی کند؟اریک دو جرعه مست و خرابم نمی کند؟
صباح وصل به بختم اثر چه خواهدکرد؟به تیره روزی شامم سحر چه خواهد کرد؟
مطرب ره مستی زد هشیار نباید شدافسانه چو خوش باشد بیدار نباید شد
از عشق، تن سوخته جانان گله داردزین شعلهٔ بی باک، نیستان گله دارد
به عهد بی وفایان، آشتی رنجیدنی داردز بوی گل، دماغم فکر دامن چیدنی دارد
غم توگونه ی گلنار را کهربا سازدبه عشق هر چه مس آرند کیمیا سازد
به خون هر چند دستی غمرهٔ بیدادگر داردشهید خنجر مژگان شدن اجر دگر دارد
عذار ساده اش خط غباری در نظر داردغزال چشم مست او خماری در نظر دارد
دهد ساقی اگر ساغر چنین، مخمور نگذاردبود گر جلوهٔ مستانه این، مستور نگذارد
کجا پاس حجاب از زاهد بیپیر میآید؟که تا میخانه هم با خرقهٔ تزویر میآید
نه تاب دوری و نه طاقت دیدار می باشدبه دل کار محبت زین سبب دشوار می باشد
ز چابک دستی دل، در کفم خارا زبون افتدز برق تیشهٔ من، آتشی در بیستون افتد
ساقی به حریفان خط جامی نفرستاددیری ست که مستانه پیامی نفرستاد
دیشب که چشم مست تو خاطر نواز بودتا صبح بر رخم در میخانه باز بود
زلف بی باک تو تا سلسله جنبانم بودسر سودازدگان ریگ بیابانم بود
با خاطر افسرده دلان چند توان بود؟با مرده به یک گور، چه سان بند توان بود؟
خالی دمی ز درد تو این ناتوان نبودبی ناله های زار، نی استخوان نبود
یاد روزی که تو را میل به اغیار نبودغیر من با دگری عشق تو را کار نبود
بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بودبادام چشم، نقل شراب نگاه بود