دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
مرا مجال سخن، بادهٔ زلال دهدکه شیشه ره به پریخانهٔ خیال دهد
دور عذار تو، خط وجود نداردآتش سوزان برق، دود ندارد
خیالش گر چنین در خاطرم جاگیر میگرددپس از مردن غبارم گردهٔ تصویر میگردد
شبی که سروِ تو شمع مزار من گرددچو گردباد به گردت غبار من گردد
آماده است تا مژهٔ ما به هم خوردسیلی کزو خرابهٔ دنیا به هم خورد
تا کی توان ز عمر، فریب سراب خورد؟باید نهاد لب به لب تیغ و آب خورد
هرکس به خاک میکده مست و خراب مُردآسوده از ثواب و خلاص از عذاب مرد
جلوه اش دامن نازی به دل ریش کشیدپادشه رخت به ویرانهٔ درویش کشید
چه شد یا رب که ابر نوبهاران برنمی خیزد؟رگ موجی ز جام میگساران برنمی خیزد؟
تا سرو را هوای قدت سرفراز کردپا از گلیم ناز چو زلفت دراز کرد
ز آهم بیستون چرخ، آتش تاب میگرددز برق تیشهٔ من کوه آهن آب میگردد
عشق تو که صد برهمن از کیش برآوردآتش شد و دودم ز دل ریش برآورد
عشق آمد و از سینهٔ من دود برآوردگلزار خلیل، آتش نمرود برآورد
از حرف سست توبه، لب را گزید بایدگر لب نمی کشد می، حسرت کشید باید
ز فیض روی تو خط کامیاب می باشدچراغ گوشه نشین ماهتاب می باشد
ساقی چه شد که آتش موسی ز می کند؟مطرب کجاست تا دم عیسی به نی کند؟
اهل قلم فراغت دنیا نمیکنندکاری که دست میکند اعضا نمیکنند
گر دل سر شکایت دیرینه واکندبیگانگی چه ها به تو دیر آشنا کند
بهار اسباب شورم را به سامان کرده می آیدشلایین جلوه و سنبل پریشان کرده می آید
تابی به سر زلف زد و طرّه به خم داداسباب پریشانی ما دست به هم داد
خوشا روزی که تیرت، پی به جان مستمند آردشبیخونی نگاهت برسربخت نژند آرد
بر سر تربتم آن نوگل خندان آریدسست پیمان مرا بر سر پیمان آرید
اگر دست مرا ساقی به یک رطل گران گیردالهی در جهان کام دل از بخت جوان گیرد
پیکان تو مشکل که به دل یار توان کرددیگر چه علاج دل بیمار توان کرد؟