دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
کی از ما چشم صورت بین مردم حال می بیند؟چه دیگر دیدهٔ آیینه جز تمثال می بیند؟
کی صرفه ز ما خصم سبک سر به دغا برد؟خود باخت، دغل باز حریفی که ز ما برد
نبود عجب که از دل ما شور شد بلندجایی که دود حوصلهٔ طور شد بلند
من از دل و دین باختگانم چه توان کرد؟سودازده زلف بتانم چه توان کرد؟
ننگ در عشق و جنون نام مرا عالی کردآمد ادبار درین کوچه و اقبالی کرد
باد صبا فسانهٔ زلف تو ساز کردپیغام آشنا، شب ما را دراز کرد
آب و رنگی به چمن فیض گلستان تو دادغنچه را جام شکفتن، لب خندان تو داد
سبزه دور از تو، مغیلان به نظر می آیدغنچه بی روی تو پیکان، به نظر می آید
خرامد یار من مستانه هر راهی دچار آیدمگر یک بار هم از کوچه راه انتظار آید
خوشا دمی که مرا دیده از غبار برآیدز گرد هستیم آن نازنین سوار برآید
نسیم حالت آور، پای کوبان، تردماغ آمدبه دل ها ذوق دست افشانی گل های باغ آمد
پیمانه، گرد کلفت صد ساله می بردآلودگی، ثلاثهٔ غسّاله می برد
بانگی به حریفان فرو رفته صبا زدگلبن ز نو آراسته شد، مرغ نوا زد
کدامین آتشین رخسار گرم خودنمایی شد؟که اخلاص مغانی ملّتم، در جبهه سایی شد
به سنگ حادثه خونم چو پایمال شودز وحشتم رگ خارا، رم غزال شود
ز نخجیر دلیرم غمزهٔ صیاد می لرزدز جان سخت من این دشنهٔ فولاد می لرزد
نه هرکه طبل و علم ساخت سروری داندنه هر که تاخت به لشکر سکندری داند
زاهد از حلقهٔ ما چون دگران برخیزدکف زنان، جامه دران، رقص کنان برخیزد
بهار جلوه چون ره برگلستان تو اندازدصبا زان طرّه، سنبل درگریبان تو اندازد
شراب اشک تلخم، چاشنی از نقل تر گیردگر آن شیرین پسر، بادام چشمم در شکر گیرد
معشوق اگر میل وفا داشته باشدعاشق چه غم از جور و جفا داشته باشد.
سحاب خامه من جز در خوشاب نداردسفینهٔ غزلم موجهٔ سراب ندارد
از آن بر گرد دنیا چشم عشرت کیش می گرددکه دل را وحشت از مکروه دیدن بیش می گردد
مباحث نظری مرد داد می خواهدصفای فطرت و فهم مراد می خواهد