دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چنددر میان تاول آواره بیابانی چند
زد آتش در دلم چون شمع، دیدار این چنین بایدنگه در دیدهٔ تر سوخت، رخسار این چنین باید
موج حیات از آن گل رخساره نگسلدفیض مدام از آن لب می خواره نگسلد
در خاره، خدنگ نگهت کار نمایدخود را به عبث، چشم تو بیمار نماید
رهرو وادی عشق، آبله پا می بایدغم جدا، گریه جدا، ناله جدا می باید
عیش ار به دل آبله ناکم گذرانندخون مژه از دامن پاکم گذرانند
مردان نظر از نرگس فتّان تو یابندفیض سحر از چاک گریبان تو یابند
من چشمم و عالم همه خار است ببینیدچشمی که به خارش سر و کار است ببینید
خمارین نرگسش، می در رگ خمّار نگذاردنگاه مست او در انجمن هشیار نگذارد
سبک از جا رود، هرکس که با ما یار میگرددنسیم گل چرا بر بیدماغان بار میگردد؟
خوش آنکه یار، کله گوشهٔ وفا شکندصف کرشمه، نگه های آشنا شکند
چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چنداز قافلهٔ اشک فراتر قدمی چند
ز مرد کار، دل روزگار می لرزدکمر چو راست کنم، کوهسار می لرزد
ازین دهشت که هجرانی مبادا در کمین باشدز حسرت هر نگاه من نگاه واپسین باشد
تبسم شرمگین ز آن غنچهٔ خودکام می باردعرق چون موج شبنم زان رخ گلفام می بارد
فسانهٔ شب غم را چراغ می فهمدزبان آه مرا گوش داغ می فهمد
خورشید بندهٔ توست، اقرار می نمایدداغت به جبهه دارد، رخسار می نماید
از کارگاه نسبت، هرکس لباس پوشدشاهد پرند و دیبا، زاهد پلاس پوشد
نشد شبی که می خونم از سبو نچکدفشردهٔ جگر از چشم تر به رو نچکد
سپهر سفله پرور در شکستم راحتی یابدهمانا این هما از استخوانم لذّتی یابد
بدآموز وفا کی قدر ناز یار می داند؟دل من لذّت آن غمزهٔ خونخوار می داند
دستان زن عشرتکده، فریاد نداندنالیدن ما، مرغ چمن زاد نداند
به سینه چون مژهٔ او سنان بجنباندتپیدن دل من آسمان بجنباند
خمش زخوی تو عاشق بود زبانش و لرزدچو شمع شعله کشد مغز استخوانش و لرزد