دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
از یاد شکّرخندهاش، تلخی هجران شد لذیذزان لب به کام زخم ما، شور نمکدان شد لذیذ
اثر چون نیست در فریاد ما، پاس نفس بهترازین بیهوده نالی صد ره، افغان جرس بهتر
در حضرت شاهان، دل گمراه نگهدارپاس ادب خاطر آگاه نگهدار
برکف، دل سی پارهٔ عشّاق نگهدارحرز تن و جان، این کهن اوراق نگهدار
کام طمع ز لذت دنیا نگاه دارامروز، پاس دولت فردا نگاه دار
ای دل، به ناله از جگر خاره خون برآربا می، دمار از خرد ذوفنون برآر
ای صبا نکته ای از لعل شکربار بیارگهری تحفه ز گجینه ی اسرار بیار
ای دل همه لافی سخن حوصله بگذاردیدی جگر عشق نداری گله بگذار
بی تو در پیرهن نامیه، خار است بهارچشم مخمور تو را گرد و غبار است بهار
سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهارای جنون من سرشار، بهار است بهار
هر سو به جلوه بردی، صبر و قرار دیگرهر گوشه ای فکندی، در خون شکار دیگر
من خراباتیم ای شوخ، مرا یار مگیرنیکنامی تو، ره خانه خمّار مگیر
می کند دل در خم زلف تو زاری بیشترشب چو شد، بیمار دارد بی قراری بیشتر
ساقی به لبم بادهٔ پالیده فروباردر پرده دلم خون کن و از دیده فروبار
از کمال خویش نالم نی ز جور روزگارزیر بار خود بود دستم، چو شاخ میوه دار
داریم به کف زلفی، محشر به کمین اندردر هر شکن است آن را صد نافهٔ چین اندر
مزد تردستی فرهاد رسید آخر کاربازوی تیشه به فریاد رسید آخر کار
عشق آشنا شد شمع من، طبع هوا خواهش نگردارد سری با سوختن، اشکش ببین آهش نگر
سحر ز بستر نسرین سبک عنان برخیزبه پای گل بنشین، مست و می کشان برخیز
صبح از اثر چغانه برخیزسرمست می شبانه برخیز
یا از سر روزگار برخیزیا از غم ننگ و عار برخیز
حیرت زده را تاب رخ یار میاموزاین آینه را طاقت دیدار میاموز
ای عشق، خون دیده مرا در ایاغ ریزدر جیب جان سوخته، یک مشت داغ ریز
با یار نیست دوری ما راکمی هنوزدر عشق محرمیم به نامحرمی هنوز