دفتر شعر
۹۱۲ شعر در این دفتر
ز ترکتازی آن نازنین سوار هنوزمرا غبار بلند است از مزار هنوز
به عجز من بنگر وز غرور یارمپرسز سرفرازی آن سرو پایدار مپرس
جز خون به بزم ما می نابی ندید کسغیر از دل برشته کبابی ندید کس
دلها ز جلوه خون شد و یاری ندید کسعالم به گرد رفت و سواری ندید کس
بی مطرب و می چشم تری را چه کند کس؟پیمانهٔ خونین جگری را چه کند کس؟
جلوهٔ ناز تو ای سرو روان ما را بسدولت وصل تو از هر دو جهان ما را بس
شب سودازدگان زلف پریشان تو بسصبح صادق نفسان چاک گریبان تو بس
ای طرّه برافشانده، خدا را ز گدا پرساحوال پریشانی ما را ز صبا پرس
تلخ از لبت، ای خسرو خوبان به گدا بساز همچو تویی قسمت ما جور و جفا بس
ای ساقی صبوح نجات از خمار بخشجامی به طاق ابروی صبح بهار بخش
گر نشد جان و دلم از رخ زیبای تو خوشمی کنم خاطر خود را به تمنّای تو خوش
دارم ز ریزش مژه، جیب و کنار خوشباشد چمن به سایهٔ ابر بهار خوش
برقع طرف نگردد، با آتشین عذارشچون شمع می توان دید، در پرده آشکارش
پشتم چو تیغ خم شد، از بار جوهر خویشجز پیش خود نیارم، هرگز فرو سر خویش
دارم ز داغ دل چمنی در کنار خویشدر زیر بال می گذرانم بهار خویش
باید از نالهءجانکاه عصا دارد پیشبس که دشوار برآید، نفس از سینهٔ ریش
بی نشانی همه شان است به عنقا مفروشکنج عزلت چو دهد دست، به دنیا مفروش
شادیم که شد جهان فراموشجانان نشود ز جان فراموش
چو شمع، انجمن افروز کفر و ایمان باشبه مدعای دل کافر و مسلمان باش
آمد شبی به خوابم، آن ماه پرنیان پوشچون صبح پیرهن چاک، چون شمع طرّه بر دوش
آیا همای تیر تو جوید نشان خویش؟ما می زنیم قرعه به مشت استخوان خویش
کرده ام خاک در میکده را بستر خویشمی گذارم چو سبو، دست به زیر سر خویش
بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویشبر جا گذاشتم نام، از ناتوانی خویش
یک دم به مزد دیده شب زنده دار خویشمی خواستم چو اشک تو را در کنار خویش